تاریخ 

 

خانه
آرشيو

پست الكترونيك


لوگو

 


وبلاگ اصلی من
لینک 2
لینک 3
لینک 4


Gardoon Persian Templates

طراحی

 

 

چهارشنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٧

پاسخ به کیمیاگر پارسی :

 

 

نخست بگذارید دو انتقاد از شما بکنم. دوست گرامی این همه کامنت گذاشتن، آنهم در وبلاگ دیگری و آنهم در پستی بی ربط انصافا همان آب در هاون کوبیدنی است که خودت گفتی. از من میشنوی دیگر اینکار را در هیچ وبلاگی نکن. میتوانستی آنرا در وبلاگ خودت بنویسی و سپس من را به خواندن آن فراخوانی و یا آنرا با ایمیل میفرستادی تا در وبلاگم بگذارم. گمان میکنم کمتر کسی پیدا شود که این کامنتها را در چند صفحه بخواند و دنبال کند. ضمن اینکه پدر خودم هم در آمد تا یکی یکی تایید کردم. دوم اینکه چرا اینقدر قربان صدقه من میروید؟ آنهم به این شکل افراطی و اغراق آمیز؟(گرامی تر از جان!! گرامی تر از هستی!!) شمایی که حتا یکبار من را ندیده و چیزی از من نمیدانید چطور این واژگان را به کار میبرید؟ نمیفهمم.

سبک نوشتار شما بسیار جذاب و زیبا و از جهت پارسی سره بودن برای من الگو است. حیف که زیادی احساسی اش کرده و بی جهت هندوانه زیر بغل طرف میگذارید. محیط پژوهشی و بحث آنهم در این مبحث خشک نظری که جای این تعارفات نیست.

1- شما در بسیاری از موارد و تا آنجا که من دیدم در حوزه ادیان شرق باستان یک کارشناس هستید و تا همین الان هم از نوشتارهای شما سرنخ هایی بدست آوردم که بسیار به کارم می آید. ولی به گمانم اصلا درست نیست که در هر زمینه ای که نامی می آوریم بلادرنگ هر آنچه از آن میدانیم را بگوییم و حتا بی جهت نامهایی ویژه که برای عوام آشنا نیست را بیاوریم. به این میگویند فخرفروشی! و نوعی تجمل گرایی است. بیشینه چیزهایی که شما در این دو بار نوشته اید اصلا نالازم است. البته که من در بسیاری از آنها با شما اختلاف نظر دارم و ممکن است آنها را به چالش بکشم و بحث را درازتر و پیچیده تر کنم. ولی نیازی به گفتن آنها از سوی شما اصلا نبود.

2- فرمودید بحث درباره مانویت نبود. تا آنجا که من میدانم دقیقا بحث در وبلاگ آریانام چنین بود. منتها شما استدلالها و پایه هایی که برای بحث خود می آورید مدام شاخه شاخه میشود. و جالب اینکه به جای من پاسخ میدهید (واژه لابد میگویید را هم مدام به کار میبرید) و سپس دوباره پاسخ به پاسخ خود میدهید!! تعجب میکنم که میگویید من خسته تان کردم!!.

3- هنگام پاسخ دادن به اندیشه فرد دیگر باید اندیشه او را خوب دانست. شما در نوشتار پیشین چندین بار اندیشه من را آنطور که خود میخواهید تعبیر کرده و سپس بر مبنای آن سخن گفتید. در این نوشتار کمی تعدیل کردید ولی دوباره مسائلی نوین مطرح کردید. با این شیوه به هیچ کجا نمیرسیم. یکی از نکاتی که مطرح شد همانندی مزدکی و مانوی بود. شما اهریمنی بودن مانوی از دید من را زیر پرسش بردید با این استدلال که مانوی بنمایه مزدکی است. من از دو جهت بدان تاختم یکی تفاوت های بنیادین آن و دیگری کژی داشتن خود اندیشه مزدکی که پاسخ خاصی ندادید جز همان ادعاهای فوق العاده کلیشه ای و تکراری که امثال مطهری و شاید خامنه ای میگویند (سرکوب مانوی و مزدکیان به شکست ایران از اعراب انجامید!!). تشبیه شما که همانندی مانوی و مزدکی مانند بهاییت و اسلام است این از دید من مردود است. بهاییت اسلام را تکمیل تر میکند. مزدکی وارون بر آن بسیاری از جنبه های مانویت را زدود. آنقدر که حتا به سختی میتوان گفت مزدکی گری یک دین است. درحالیکه مانویت دینی کامل است.

4- برای آنکه درست تر درباره اهریمنی بودن آیین مانی بحث کنیم (که اصل بحثمان همین است) این را بگویم که به تعبیر استاد ثاقب فر، تصوف و عرفان هم دو جنبه اهریمنی و اهورایی دارد. درحالیکه میدانیم تصوف و عرفان هم حکم به کشتار و قتل نداده. من نیازی نمیبینم وارد ریشه واژه اهریمن و تعبیری میتوان از آن داشت بشوم. پیشنهاد میکنم آثار استاد ثاقب فر را مطالعه کنید.

5- درباره مانوی بودن شاپور یکم (شاپور یکم، شاپور بزرگ نیست!) و هرمز نیز که بحثی نیست. درباره مهرشاه و پیروز شاه چیزی نشنیدم و باید بنمایه ها را ببینم. بخشی از بحث شما کاملا فلسفی بود. مبنی بر اینکه اگر ساسانیان میگذاشتند آیین مانی گسترش یابد، جهان از این همه تفرقه و جنگهای دینی نجات می یافت!! این از آن دسته از سخنان پامنبری آخوندهای همه دینهای جهانشمول (اسلام، مسیحیت، مانویت و بودایی و ...) است و به درد همان گوشهای منبری میخورد. امروز انسانهای روشنفکر نیک میدانند که اتفاقا بزرگترین ضربه را انسان از دینهای جهانشمول خورد. دینهای ملی و بومی مشکلی ندارند. خوبی شان این است که یکپارچگی ملی و ناسیونالیسم را تقویت میکنند. ولی دینهای جهانی چون رقیب هم میشوند جنگ جهانی درست میکنند (جنگهای صلیبی). بنابراین این فلسفه چینی شما از اساس بی پایه بوده و من به شخصه شدیدا منتقد فلسفه وجودی دین جهانشمول هستم. ضمن اینکه حتا اگر پیروز هم شود (که هرگز هیچ دینی پیروز نمیشود) سودی ندارد.

6-   خیر! من همه دینها را کنار هم نمیگذارم. دینها همانندی هایی دارند. ولی دین بومی و ملی کجا، دین جهانی کجا؟ در بین ادیان جهانی، دینهایی تمدن ساز مانند یهودیت و یا اسلام کجا؟ دینهایی تمدن سوز و ضد دنیا مانند مسیحیت و گنوسی و مانویت (جمع همه دینهای تمدن سوز) کجا؟. البته که نمیتوان همه دینها را یکی گرفت. بی انصافی است. مانویان تا آنجا که من پژوهش کردم اگرچه در دوره ای کوتاه سرکوب شدند ولی بعدا آزادی یافتند ولی در میان ایرانیها اصلا جای کار نداشتند. دلیل گسترش مانویان در دو سوی ایران، نه سرکوبی شان در دولت ساسانی، که پیروزی شان در میان اقوام هندو و سامی بود. با اینحال دلیل نابودی نهایی شان نیز ساسانیان (که اینقدر کینه از آنان به دل دارید) نیستند، که مسیحیان و مسلمانانند. ساسانیان هیچ فرقه و کیشی را بر نینداختند که مانویت دومی اش باشد. دوره ساسانی دوره بلوغ اندیشه در ایران است. البته که بلوغ اندیشه خودش هزار مشکل درست میکند که کرد.

7 – من منکر کارهای فراوان و کتابنویسی ها و ... مانوی ها نیستم که شما آنرا به من گوشزد میکنید. این کار شما بیشتر یک نوع تبلیغ دینی است تا بحث پژوهشی. نکته دیگر درباره مانویت سواستفاده گری از احساسات عمومی است. مانویان (و شاید خود مانی هم) استاد معجون سازی بودند. اصلا شیوه درست کردن دین همین است. چه دین هایی که میگویند آسمانی اند و چه دینهایی که نیستند، همه به همین شیوه درست شده اند. فردی تیزهوش هر کجا به هر قومی رسیده، گفته من همان موعود نوید داده شده شما هستم و پیامبر انها را به رسمیت شناخته و یکسری فرهنگهای آنها را تایید کرده تا همه را به سوی خود بکشد. مانی در این زمینه استاد و الگوی پیامبر اسلام بود. زرتشت را من در 3700 سال پیش میدانم نه 2700 سال پیش. بنمایه اندیشه مانویت همانی است که زرتشت دشمنش است. این اظهر من الشمس است.

8- من جدا متاسفم که شما ننگ آیین های تمدن سوز و ضد دنیایی چون گنوسی و ... و همین مانوی را به ایرانیان تمدن ساز مینهید. ایرانیانی که مسیحیت را به همین دلیل نپذیرفتند و گرچه اسلام را پذیرفتند ولی آنرا ایرانیزه کردند و بماند که اسلام پیش این ادیان از این نظر شاهکار است. خیر! سخنان شما درباره پذیرش مانویت در میان آریاییان پذیرفته نیست. ضمن اینکه به گفته خودتان اندیشه نابودی پذیر نیست. این انسانها هستند که نابودی پذیرند. خیلی خوب! پس چطور میگویید یگانه دلیل شکست مانویت در درون ایران، سرکوبگری مانویان بود؟

9- مشکل بزرگ مانوی شناسی همین است که پر است از تناقض. در زمانها و مکانهای گوناگون آثارش نوشته شده و پژوهشگر سرگیجه میگیرد. من نمیدانم شما چطور آثار مانویت را خوانده و چنین شیفته آن شدید. شیفته کدام بخشش شدید؟ مانویتی که به زبانهای ایرانی در ایران بدست آمده یا مانویتی که به زبانهای سامی بدست آمده یا ... هرکدام ساز خود را میزنند. اینکه مانویت در هرجایی کمی از اندیشه های دینی و فرهنگی آنجا را پذیرفته برای من نشان از شارلاتانیسم است و نه نیکی. بحث زندیک و اینکه زندیک یعنی اهل تفسیر زند = اوستا هم یک بحث پیچیده است. به همین آسانی حکم نمیتوان داد. خیلی بحث دارد. با بسیاری از استادان هم بحث کرده ام و هیچیک ادعا نکردند که نظر مطلقی دارند که زندیک = زندیق یعنی چه؟ بنابراین حتا وجود مانویت در کتیبه کرتیر نیز زیر پرسش است. حال شما افسانه ها میسازید که کرتیر چنین کرد و فلان کرد و افسانه های تاریخنگاران عربی – اسلامی را بازگو میکنید بماند. به قول استاد جنیدی (خودش منتقد سرسخت ساسانیان است و هیچکدام از آنان را دوست ندارد) مانی و مانویان را به آرزویشان (مرگ) رساندند و این کار نمیتواند محکوم شود.

10- درباره اینکه مانویت شاخه ای از مزدیسنا است، نیز باز ره به بیراه رفتید. با استدلال شما چنین نتیجه میگیریم که مسیحیت شاخه ای از یهودیت است!!! چون ده ها و شاید سدها واژه و مفهوم مشترک میانشان است. و حتا اسلام و یهودیت!!! و اصلا به من بگویید کدام دو دین شباهت ندارند؟!! دو دین به من نشان دهید که اشتراک ندارند تا من حرفم را پس بگیرم. خواهش میکنم اصرار بیجا نفرمایید. مانویت عزیز است، محترم است. بهترین آیین رهایی بخش بشر است. همه را میپذیرم. ولی نگویید مانویت شاخه ای از مزدیسنا است. مانویان هنر میکنند با مزدیسنا آشنا هستند. کسی در دوره ساسانی زندگی کند و با مزدیسنا آشنا نباشد؟!!

11- تاییدتان درباره سوسیالیسم و مزدکی گری هم البته به باورهای دیگرتان مبنی بر جهانشمولی دینی و هراستان از ناسیونالیسم و ملی گرایی البته به هم می آید. برای من قابل قبول نیست. لکم دینکم و لی دین.

12- نمیدانم از کدام گسیختگی فرهنگی میان ایرانیان سخن میگویید که به تازش تازیان انجامید؟! ایرانیان تا آنجا که من میدانم اگر در یک زمان گسیختگی فرهنگی نداشتند همان دوره ساسانی است. حال شما میفرمایید سرکوبی مانویان در آغاز دوره ساسانی باعث گسیختگی فرهنگی شده؟!! ایرانیان به کمک ساسانیان از گسیختگی فرهنگی نجات یافتند و مفهوم "ملت فرهنگی" را پدید آوردند و هویتی ناسیونالیستی بنیان نهادند که در شاهنامه نمود دارد. یگانه دین راستین ایرانیان یعنی مزدیسنا (با همه ایرادات) در دستور کار قرار گرفت و رمز موفقیت ایرانیان در طلایی ترین دوران خود بود. همه چیز نسبی است. آن دوره اگر 400 سال طول نمیکشید، 800 سال میکشید یا 1000 سال (بلآخره هر دوره ای پایانی دارد دیگر!) فرقی نمیکرد. باز امثال شما برای انتقاد آخرش را توی سرش میکوبیدند. درحالیکه با کمی تفکر پی میبریم که نباید برای سنجش چیزی به پایانش نگریست. شما و امثال شما تا از ساسانیان میگویند یاد تازش اعراب و شکست پایانی می افتید. درحالیکه اگر از یک ورزشکار (تختی، رسول خادم، محمد علی کلی، جورج فورمن، هرکس) سخن میگوییم از دوران جوانی و اوجش میگوییم و نه پایان دورانش که حتما با شکست بوده.

از دید ملی که بنگریم، مزدکیان و مسیحیان ایران خیانتکار بودند (منظورم در زمان یزدگرد سوم است).

 14 – سخنان پدرانه شما درباره اینکه گاندی خوب است و قاتلش بد را نیز به گوش جان شنیدم و حتما قول میدهم که کسی را به جرم اندیشه اش نکشم! اصلا روشن نیست چرا این سخنان را باید به من بگویید؟ آیا از من کشتاری سر زده؟ درباره کرتیر شما را رجوع میدهم به پژوهشهای نوین که نشان میدهد کرتیر آنچنانکه برخی سیاه نشان داده اند نبوده. بحث بر سر این نیست که از جنایت کرتیر هواداری کرده و از آن بدتر بخواهیم بگوییم امروز هم باید مانند کرتیر دیگران را کشت!! بحث بحث پژوهشی است که من گفتم کرتیر آنقدرها هم که میگویند اصلا مهم نبوده. و سخن از یک کشتار و هالوکاست و نسل کشی اصلا درست نیست. من این را میگویم و آنگاه شما ندا میدهید که گل خوب است، بلبل خوب است، پرنده زیباست! کشتار بد است! اندیشه را نمیتوان کشت! گاندی خوب است! باید با هم مهربان باشیم! در یک کلام درس اخلاق میدهید!.

15- درباره آتورپات شما چسبیدید به یک روایت از او!! شما از آن خوشتان نمی آید؟ نیاید. این فرهنگ ملی ما بوده. سنتی است کهن که سیاوش در شاهنامه هم آنرا به اجرا گذاشت و اساسا بار استوره ای دارد. البته که زرتشت فقط از خرد میگوید و اندیشه اش نیازی به این کارها ندارد. ولی نمیدانم چطور این کار آتورپات سرکوب!! و فشار دانستید! احتمالا سواد من به فهم معنای واژگان سرکوب و فشار نمیرسد.

16- آدرس 360 شما باز نشد. نمیدانم به کدام بخش از کتیبه داریوش بزرگ اشاره کردید. اگر آن بخشهای تندش که درباره تجزیه طلبان و شورشگران و یاغیان و دروغزنان است و مجازاتها و کیفرهایش را آورده و محکوم و نقد کردید اید که باید بگویم بسیار خوشحال شدم. چراکه تا الان تصور میکردم شما یک ملی گرا و ایرانگرا هستید. چراکه در میان ایرانگرایان ما هم بسیار منتقدان کرتیر و برخی اقدامات تند ساسانیان. ولی اگر در هخامنشی ستیزی هم دستی بر آتش دارید که آنگاه خیالم راحت است. شما با انصاف آنهم به شیوه مانوی!! خود خوش باشید. ما هم به شاهان میهن پرست خود از جمله داریوش و خشایارشا مینازیم. شما به گل سرخ دادن بنازید و ما به شمشیرهایی که در راه وطن کشیده شده و نبردی که میان اهوراییان و اهریمنیان انجام گرفته و میگیرد. جهان به هر دو گروه نیاز دارد. هم به افراد صلح و هم به افراد جنگ. جنگ بماند برای ما. صلح باشد برای شما (کار سخت مال ما!!)

17- درباره اینکه من زیر تاثیر مشهوریات قرار گرفته ام یا شما دیگران باید نظر دهند. به گمانم دستکم در تحلیل چرایی سرنگونی ساسانیان و کلا تحلیل رفتار دینی ساسانیان شما نه تنها زیر تاثیر مشهوریات که عوامانه ترین نظرات قرار دارید.

18- هنگام نگریستن به مقابله ساسانیان با مسیحیان، آنرا بسنجید با چگونگی مقابله رمی ها با دیگران و همچنین خود کارهای مسیحیان در ایران را در نظر بگیرید. شاید شما آنارشیست باشید ولی کسی که جامعه را به آشوب بکشد، سزایش تنبیه و حتا مرگ است. ترسمان هم متقابل است. شما میترسید از میهن پرستی جمع معدودی از ما ایرانیان و من میترسم از این جماعت جهان وطنی (چه کمونیستش، چه اسلامگرایان امتی و حالا هم که مانویان!!). بدرود

 

 

بهرام ساساني

پيام هاي ديگران ()


 


چهارشنبه ٢٦ دی ،۱۳۸٦

پاسخ به تاريخ

 

به مناسبت روز 26 دي ساگرد خروج محمد رضا شاه از ايران بخشي از كتاب "پاسخ به تاريخ" آخرين كتاب شاه كه در اين خصوص است را پيشكش شما ياران ميكنم.

اميد و نااميدي :

 

در نخستين روزهاي حكومت ازهاري، هنوز هم نور اميدي در دل ما ميتابيد. كار دوباره از سر گرفته شد و توليد نفت كه خيلي كاهش يافته بود دوباره به 5.300.000 بشكه در روز فزوني يافت. واكنشهاي مطبوعاتي از سوي مردم ابراز گرديد. اعتصاب عمومي كه دستور آن براي روز سه شنبه 21 آبان از نوفل لوشاتو رسيده بود شكست خورد. در همه شهرهاي ايران گروههاي عظيمي از جوانان مسلح به چماق با گروههاي ضربت سرخ و سياه درگير شدند.

ولي ما خواستار صلح و سازش براي همه ايرانيان بوديم. دولت هرچه در توان داشت به كار برد تا اقدامي را كه ممكن بود حالت ضد تروريسم داشته باشد انجام ندهد. نه تنها در چهار يا پنج نوبت چند صد زنداني سياسي را آزاد كرده بوديم بلكه در ماه دسامبر ژنرال ازهاري اعلاميه مورخ 27 مهر دولت شريف امامي را تاييد كرد كه به همه ايرانياني كه به قانون اساسي احترام بگذارند عفو عمومي داده ميشد. در همان زمان آخرين زندانيان سياسي را آزاد كرديم. مگر كساني كه به علت ارتكاب جرائم جنايي و آدمكشي محكوم شده بودند.

ولي مسئله از حالت توطئه مخالفان عليه من خارج شده بود، همه نيروهاي مخرب دست به دست داده بودند. ايران مدرن و مترفي ميبايست خراب شود و همراه با آن نماينده خانداني كه بارها مملكت را از غرقاب فنا نجات داده بود بايد به هر طريق شده از ميان برود.

آنگاه اعتصاباتي كه ميبايست كشور را به زانو در مي آورد آغاز گرديد. روزانه چند ساعت برق را قطع ميكردند، حمل و نقل اعتصاب كرد. جريان آب و نفت قطع گرديد. سپس بانكها و بيشتر وزارتخانه هاي مهم يكي پس از ديگري تعطيل شدند و ملت به حل فلج افتاد. جمعيت بيكاران در خيابانها به راه افتادند و خشم و خشونت دم به دم فزوني گرفت. واضح است كه در يك نيروگاه پنج يا شش نفر هم ميتوانند جريان برق را قطع كنند. در مورد نلمبه خانه هاي نفت نيز چنين وضعي مصداق دارد. همين كمي تعداد افراد نشان ميدهد كه چگونه توانستند اعتصابهاي عصيانگرانه را به طور كامل هماهنگ سازند. در عرض دو ماه اعتصاب در سر چاههاي نفت و پالايشگاهها خسارات بي حسابي به بار آمد.

تلاش براي به نظم درآوردن دوباره كشوري عصيان زده و آشفته در مسير شگست قرار گرفته بود. اضافه بر اين ادامه هرگونه تلاشي به زودي غير ممكن ميگرديد. زيرا در اواخر دسامبر ژنرال ازهاري دچار حمله قلبي شد و ديگر نتوانست مسئوليت هايش را ايفا كند.

قدرت را نميتوان تفويض كرد :

هستند كساني كه امروز به من ميگويند بايد حكومت نظامي را با شديدترين وضع به اجرا در مي آوردم1. ترديدي نيست با استفاده از وسايلي كه در اختيار داشتم ميتوانستم نظم را برقرار سازم ولي به چه قيمتي؟2

به من ميگويند به بهاي برقراري نظم براي كشورم كه به مراتب كمتر از اين هرج و مرج خونيني كه اكنون حكمفرماست (بهار 59)3 تمام ميشد. در پاسخ فقط ميتوانم بگويم پس از وقوع هر واقعه اي ايفاي نقش به صورت يك پيشگو خيلي آسان است. اما پادشاه نميتواند با ريختن خون هم ميهنانش تخت و تاج خويش را نگه دارد. ديكتاتور به چنين كاري قادر است، زيرا تحت لواي ايدئولوژي عمل ميكند و به نظر او به هر قيمتي كه ممكن است بايد پيروز شد. ولي پادشاه ديكتاتور نيست4. ميان شاه و مردمانش پيوندي برقرار است كه او نميتواند زير پا بگذارد. ديكتاتور چيزي ندارد كه به جانشينش بسپارد. قدرت در وجود او و فقط در وجود او نهفته است. ولي پادشاه وارث تخت و تاجي است كه بايد به جانشينش بسپارد. كشور من در آن موقع چون به سطح معيني از فرهنگ و صنعت و كشاورزي و تكنولوژي رسيده بود، اوضاع سياسي خاصي را در نظر ميگرفتم كه با اينكه من زنده بودم،‌ پسرم تخت و تاج را از من تحويل ميگرفت.

طي آخرين هفته هاي مشقت بار پادشاهي ام، بيشتر اوقات را پاي تلفن گذراندم. پيوسته يك جمله را تكرار ميكردم : به هر قيمتي شده جلوي خونريزي را بگيريد.

روزي كه شهردار دستپاچه مشهد اعلام كرد كه جمعيت تظاهركننده ميخواهند مجسمه مرا پايين بكشند يادآور شدم كه در اين هنگام نيروي انتظامي را نبايد براي حفظ يك مجسمه به كار گرفت.

فصل 29

 

در اين مدت سعي ميكردم به خود بقبولانم كه مخالفانم در كارهايشان حسن نيت دارند. اگر آنها فضاي سياسي بازتري ميخواهند، ميبايست در اختيارشان گذاشته ميشد و اگر وجود فساد را محكوم ميكردند، من شديدا براي رويارويي با فساد دست به كار شده بودم.

 

بر آن بودم كه به زور متوسل نشوم و اميد داشتم بحراني كه پديد آمده بود با رعايت قانون اساسي و در فضايي آشتي جويانه سپري گردد. به نظرم چنين ميرسيد كه يك دولت غير نظامي كه اعضاي جبهه مخالف هم در آن عضو باشند ميتواند معترضان را آرام سازد و مهمتر آنكه دوباره كشور را به كار بياندازد.

تقاضاهاي سياستمداران :

 

نخست به سراغ دكتر صديقي از اعضاي جبهه ملي رفتم كه معتقد بودم مرد وطن پرستي است. او بی آنكه كوچكترين شرطي بگذارد اظهار داشت كه حاضر است دولتي ائتلافي تشكيل دهد ولي يك هفته وقت خواست تا درباره اش فكر كند. با اين تقاضا موافقت كردم. ولي او سرانجام به فشارهايي كه از سوي حزبش بر وي وارد مي آمد تسليم شد و تقاضا را رد كرد و در عوض درخواست نمود در كشور بمانم ولي شوراي سلطنتي تشكيل دهم. اين شرط قابل قبول نبود چون بر اساس قانون مترادف بود با قبول اينكه شايستگي اجراي وظايف را ندارم. دكتر صديقي تنها سياستمدار غيرنظامي بود كه از من خواست به هيچ قيمتي كشور را ترك نگويم.

آقاي سنجابي ]از سران جبهه ملي[ و آقاي بازرگان ]از سران نهضت آزادي[  به محض بازگشت به تهران چنان مبارزه اي را بر ضد دولت به راه انداختند كه به خاطر اظهارات علني بر ضد قانون اساسي دستگير شدند. آقاي سنجابي از زندان تقاضاي ديدار من را كرد و شخص رئيس ساواك (سپهبد مقدم) را واسطه قرار داد. همان شخصي كه در زمان دولت آموزگار از جانب آن رهبر مذهبي براي من پيام آورده بود و بعد از انقلاب هم اعدام شد. من كه براي آشتي آماده هر اقدامي بودم بعد از چند روزي كه آقاي سنجابي در زندان بود، خواستار آزادي او شدم و از او دعوت كردم به ديدارم بيايد. او در اين ديدار دستم را بوسيد و با حرارت وفاداريش را نسبت به من اظهار و آمادگي اش را براي تشكيل دولت اعلام داشت، مشروط بر اينكه ايران را براي استراحت ترك بگويم.

آيا اين سياستمداران، آگاه بودند كه مملكت در آستانه سقوط قرار گرفته است؟ آيا ميفهميدند كه ديگر مسئله حفظ امتيازات و انحصارات يا برتري يك حزب سياسي در كار نيست و مسئله مرگ و زندگي يك كشور مطرح است؟

اختلال وضع اقتصادي كه در همه جا ديده ميشد به اندازه آشوبهاي خياباني و دانشگاهي نگران كننده بود. توليد نفت در آذر ماه به 1.7 ميليون بشكه كاهش يافت. انتقال گاز به شوروي فوق العاده كم شده بود. چنين وضعيتي نميتوانست دوام داشته باشد. در چنين زماني آقاي شاپور بختيار يكي ديگر از اعضاي جبهه ملي باز بوسيله رئيس ساواك از من تقاضاي ديدار كرد. پيشتر از طريق آقاي آموزگار كه شغل سياسي نداشت اما مشاوري خردمند و گرانبها بود با آقاي بختيار تماس داشتم. درحاليكه آقاي سنجابي به اشاعه افكار تحريك آميز خود ميپرداخت، آقاي بختيار به سهم خود رفتاري احتياط آميز و خوددارانه داشت.

به همين جهت بود كه او را به حضور پذيرفتم. به گمانم شخص ژنرال مقدم بود كه او را به كاخ نياوران آورد. ما مدت زيادي حرف زديم. آقاي بختيار وفاداري زيادي به پادشاهي ابراز كرد و كوشيد به من ثابت كند كه فقط او ميتواند در اين اوضاع بحراني كه از سر ميگذرانيم دولتي تشكيل دهد.

وي با زحمت زياد يك كابينه غيرنظامي تشكيل داد و مجلس شوراي ملي با 149 راي موافق در برابر 43 راي مخالف و 13 ممتنع به او راي اعتماد داد. اكثريت موافق سنا بيشتر مايه دلگرمي شد اما او نتوانست آنچنانكه در نظر داشت براي خبرنگاراني كه از سراسر دنيا به تهران آمده بودند، برنامه خود را تشريح و اجرا كند. دوستان قديمي اش در جبهه ملي بر نابودي اش مصمم شدند.

حيرت آور آنكه رهبران مملكت در آن موضع ظاهرا نگران اعاده نظم و اقتصاد نبودند و آنچه مورد نظرشان بود سرنوشت پادشاه بود. برخي از اطرافيان توصيه ميكردند كه چند هفته به خارج بروم تا هيجانات فروكش كند. از سوي ديگر ژنرالهايم با اين راه حل مخالف بودند و مرتبا ميگفتند : قربان، اگر شما برويد، همه تسليم ميشوند.

حوادث ايران صفحه اول همه روزنامه هاي دنيا را پر كرده بود...

پاسخ به تاريخ_محمد رضا پهلوي_شاه ايران_فصل 28_صفحه 350- 360 ترجمه حسين ابوترابيان_چاپ 1379 تهران_ انتشارات زرياب*

 

* كتاب پاسخ به تاريخ نوشته محمد رضا پهلوي شاه ايران به زبان فرانسوي در سال 1980 نوشته شد. شاه درخواست كرد تا كتابش به زبان انگليسي نيز ترجمه شود. شاه در اين كتاب چهره اي ديگر از خود نشان ميدهد. او بسياري از اشتباهات را پذيرفته است و به هيچوجه قصد ناديده گرفتن نقاط تاريك حكومتش را ندارد و اگر گلايه اي دارد از رهبران ايران و جهان است. به هيچوجه سخني با مردم ايران ندارد. اگرچه شاه در زبان فرانسوي بسيار فرهيخته بود و بسياري از اصطلاحات اين كتاب آنقدر پيچيده است كه فهم آن نياز به آگاهي از ادبيات فرانسه دارد، اما بدون شك دليل شاه براي نگاشتن اين كتاب به فرانسوي و عدم علاقه به ترجمه آن به فارسي در آنزمان اين است كه تلاش ميكرد تا آخرين حد ممكن صادق باشد و مجبور نشود براي رضايت مردم ايران چيزي را به شكل عوام پسندانه مطرح كند. به همين دليل جهانيان كه در قضاياي ايران بي طرف بودند را به عنوان مخاطب خود برگزيد. با اين اميد كه در آينده اي نه چندان دور، نسلي ديگر از مردم ايران بدور از حب و بغض ها و كينه ها و سياستبازي ها اين كتاب را خوانده و قضاوت كنند.

 

پاورقی:

1- نه فقط 26 سال پيش كه همين امروز نيز بيشترين انتقاد از شاه از سوي منتقدين جمهوري اسلامي، حتا از سوی برخی پرسنل رژیم پهلوی و وفاداران به آن نیز همين است كه چرا شاه تا حد توان نجنگيد و نه تنها خود سنگر را رها كرد،‌ بلكه به ديگران نيز دستور داد تا نجنگند. و بدين شكل انقلاب ايران به عنوان يكي از آسانترين انقلاب ها در تاريخ به پيروزي رسيد.

2- در اين گفته شاه هيچكدام از مورخان از هر جناح و حزبي ترديد نكردند. اگرچه در ارتش نيز خيانتهايي به شاه شد، اما تحليلگران دليل اين خيانت را نااميدي سران ارتش از بقاي نظام و تلاششان براي تغيير نظام به شكل صلح آميز ميدانند و نه از سر بي وفايي ذاتي به شاه. چراكه ارتش دليلي براي بي وفايي نسبت به شاه نداشت. با اينحال فرماندهاني كه در روزهاي آخر پيش از 22 بهمن به رژيم شاه پشت كردند نيز در اكثريت نبودند و در صورت وجود يك اراده جدي از بالا براي سركوب تمام عيار، بي شك نيروهاي نظامي ميتوانستند با يك حركت ويرانگرانه خونين چنان كشتاري به راه بياندازند كه تا چند سال كوچكترين صدايي از ايران خارج نشود. اما شاه با انتخاب بختيار صلح طلب و سپردن تمام قدرت به او و درخواست علني از ژنرالها براي اطاعت از بختيار اجازه چنين حركتي را نداد و بر اساس اسنادي كه بعدا به دست آمد، پس از خروج شاه نيز بخشي از سران ارتش همچنان طرح يك حركت ويرانگرانه براي سركوبي كامل شورش ها را در سر مي پروراندند كه اينبار مامور دولت آمريكا ژنرال هايزر با حضور در تهران جلوي اين كار را گرفت تا انقلاب رخ دهد. حتا پس از انقلاب كه بسياري از سران ارتش اعدام شده و بسياري به خارج گريختند و آنان كه باقي ماندند به نظام جديد ابراز وفاداري كرده بودند، نيز همچنان انديشه كودتا به منظور تسلط بر شرايط و بازگرداني نظام پيشين در ميان ارتشيان وجود داشت و اساسا تشكيل سپاه پاسداران انقلاب بنا بر اعتراف موسسانش هيچ دليلي نداشت به جز عدم اعتماد نظام جديد به ارتش. پس سخن شاه مبني بر اينكه توان بهره گيري از نيروي ارتش براي سركوب كامل شورش ها را داشت اما اين كار را نكرد،‌ پذيرفتني است.

3- زماني كه شاه اين كتاب را مينوشت، اوضاع ايران حالت عجيبي داشت. با استعفاي دولت بازرگان، از قوه مجريه چيزي جز يك نام برجاي نبود. پارلماني هم موجود نبود. هر آخوندي در هرگوشه اي دادگاهي به راه انداخته و هركسي را به جرم ساواكي و سلطنتي بودن اعدام و اموالش را توقيف ميكرد. در هر كوچه اي يك جريان سياسي حاكم بود و دانشگاه جاي همه كار بود به جز درس خواندن و اين بود آن مدينه فاضله دموكراتيكي كه ميگفتند اگر شاه برود ايجاد خواهد شد. هرچند همين دموكراسي نيز يك امر جبري بود و مدتي بعد كه مجلس و دولت تاسيس شده و تصفيه خونين در بين خود جريانهاي انقلاب آغاز شد، همين دموكراسي نيز به صندوقچه فراموشي رفته و به تعبير بختيار "ديكتاتوري نعلين كه به مراتب بدتر از ديكتاتوري چكمه است"، به روي كار آمد. معناي تماميت ارضي و استقلال ملي هم خوب در اين زمان تعبير شده بود. به زحمت ميشد به كردستان و خوزستان و آذربايجان و بلوچستان و تركمن صحرا و ... بخشهايي از ايران گفت. جنگ ميان نيروهاي دولت مركزي و نيروهاي محلي كه جدايي و يا خودمختاري ميخواستند تمام استانهاي مرزي ايران را به آتش كشيده بود. اين بدين معني نبود كه مردم در استانهاي مركزي با وجود دعواها و ترورها آسايش داشته باشند. يكسال پس از انقلاب نه تنها شعارهاي اقتصادي نقش برآب شده بود بلكه بيكاري (كه در دو دهه آخر حكومت پهلوي تقريبا وجود نداشت) و فقر همه جا را پوشانده بود و البته اين حالت موقتي نبود. بلكه به نظر دائم مي آمد. هيچ كورسوي اميدي وجود نداشت. همچنانكه در بهار 59 مجلس اول و رئيس جمهور اول نيز انتخاب شدند اما در هيچ نقطه اي از مصائب ذكر شده، فرجي حاصل نگشت و خود دولت و مجلس و دعواي آنان به معضلات پيشين افزوده شدند. شاه در اين شرايط كتاب آخر خود را نوشت و چند ماه بعد در اثر سرطاني كه از چندين سال پيش به آن آگاه بود درگذشت و فاجعه بزرگتر يعني جنگ 8 ساله و هالوكاست ايران و اعدامهاي دسته جمعي زندانيان سياسي را نديد. وقايعي كه انقلابیونی چون مهندس بازرگان و آيت الله منتظري و ... را هم از كرده خويش پشيمان كرد.

4- گفته شاه چندان مطابق دانش فلسفه سياسي نيست. ديكتاتور يعني رهبر سياسي كه همه چيز را ديكته ميكند و فرمان او عين قانون است. از اين جهت شاه نيز در "25 سال پاياني" حكومتش و با تخفيف در "15 سال پاياني" يك ديكتاتور بود. همچنانكه رضا شاه بود. اما شايد بتوان گفت چون شاه براي خارجي ها اين كتاب را نوشته است، مجبور بوده از واژه "ديكتاتور" در برابر "پادشاه" (king) بهره گيرد. برای ایرانیها درست تر آن است كه از واژه "سلطان" بهره بگيريم. سلطان كسي است كه تعريفش را شاه به درستي كرد. سلطان براي حفظ سلطه خود هركاري ميكند. اما پادشاه در لغت يعني حافظ كشور و در فرهنگ ايراني و آريايي روح ملت است در جسم و جان يك فرد و اين فرد هرگز نميتواند براي حفظ قدرت، ملت و كشور خود را به ويراني بكشد. از اين جهت شاهان پهلوي با داشتن تمام نقاظ ضعف و با اينكه خودشان هم پذيرفتند كه اشتباهات بزرگي داشتند اما حقيقتا پادشاه بودند و هيچكدام از خصوصيات سلطان را نداشتند و سرنوشت پاياني هر دو شاه پهلوي نشان از پادشاه بودن و ايراني بودنشان دارد كه خود را به دست قضا و قدر سپردند تا ملت و كشور مسيري جداگانه از آنها را انتخاب كند.

بهرام ساسانی دی ۸۵

بهرام ساساني

پيام هاي ديگران ()


 


یکشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٦

۱۷ دی

 
17 دي روز آزادي زن ايراني
كاوه ايراني
 
هفدهم دی ماه 1314 روز آزادی زنان ایرانی از اسارتی هزار و چهار صد ساله است که با حجاب و عقب ماندگی نیمی از جمعیت کشور که جز بردگی و در خدمت عیاشی مردان بودن کار دیگری انجام نمی دادند؛ در چنین روزی بنیانگزار ایران نوین اعلیحضرت رضا شاه بزرگ فرمان به کشف حجاب دادند و از زنان کشور خواستند که برای آبادانی کشور دوشادوش مردان فعالیت کنند.
دانستن وقایع تاریخی آنگونه که واقعیت آن بوده و نه تحریف گویی و آگاهی از خاطرات آن روز می تواند راه گشای انسانهای آزادیخواه قرار گیرد.
نخست شرح ماجرا را به قلم روانشاد علی اصغر حکمت  کفیل  وزارت  معارف  کابینه شادروان محمد علی فروغی « ذاکاالملک » بخوانید :
 "یک روز در تیر ماه 1314 جلسه هیئت وزرا در سعد آباد با حضور اعلیحضرت تشکیل شد. هفته ای یک روز اعلیحضرت شخصا در هیئت دولت می آمدند که در سعدآباد تشکیل می شد و  در  مذاکرات  جلسه شرکت میفرمودند و اوامری می دادند. در آ ن روز اعلیحضرت رو به من کردند و فرمودند من سابقا به وزرا و کفیل وزارت معارف سابق دستور داده بودم این عادت منحوسی که در ایران مرسوم است که زنها روی خودشان را میپوشانند و پیچه و نقاب می زنند برچیده شود و زنها هم مثل سایر نقاط دنیا آزاد باشند و در اجتماع شرکت کنند ولی اینها هیچکدام انجام ندادند حالا از تو می خواهیم ببینیم تو چه کار می توانی بکنی؟ عرض کردم امر اعلیحضرت را که درست امر وجدانی خودم هم هست انجام می دهم.
آمدم وزارت معارف و یک برنامه ای نوشتم. برنامه را به عرض رساندم و تصویب فرمودند. برنامه عبارت از این بود که حالا شروع کنیم در مدارس دخترها حاضر شوند و در حضور مهمانان مرد نطق کنند و تکلم کنند و جشن بر پا کنند و بعد در شهرها هر یک از وزرا و مامورین عالیرتبه دولت می روند در مجالسی که تشکیل می شود خانمها هم شرکت داشته باشند و در عین حال یک محلی تاسیس کنیم به اسم کانون بانوان که در آنجا خانم های تحصیل کرده جمع بشوند و آن کانون کارش این باشد که از رجال و دانشمندان و اشخاص معروف تهران دعوت کنند که در آنجا برای حضار از زن و مرد خطابه ای راجع به مقام زن در جامعه و به خصوص جامعه اسلام ایراد کنند....
ماده بعد این بود که اجازه داده شود در مدارس ابتدایی تا سال چهارم مدارس به صورت مختلط باشد و دبستانها از بچه های ذکور و اناث ( پسر و دختر ) که در سن 12- 13 هستند تشکیل شود و معلمشان هم زن باشد زیرا که ما از حیث معلم دبستان در مضیقه هستیم و بالاخره وقتی این کارها انجام شد و افکار حاضر شد یک روزی در حضور اعلیحضرت همایونی و علیاحضرت ملکه و والاحضرت های شاهدخت جلسه ای تشکیل شود و اعلام آزادی نسوان (زنان) به اطلاع اهل عالم برسد....
در اوایل دی ماه 1314 که من در خوزستان بودم، تلگرافی؛ از طرف آقای جم نخست وزیر وقت احضار شدم. وقتی به تهران آمدم و حضور اعلیحضرت رفتم گفتند: سابقا به شما گفته بودیم یک روزی جلسه بکنید و خانمها هم حاضر باشند و این عادت منحوس حجاب از میان برداشته شود.
آن وقت من هنوز مصمم نبودم ولی حالا به واسطه حوادثی که در خراسان پیش آمده و بعضی اشرار در مسجد گوهرشاد تجمع کرده بودند و متفرق شدند و خیانتکاران مجازات شدند زمینه حاضر است باید به فوریت این جلسه را حاضر کنید. بعد در جلسه وزرا فرمودند که وزیر معارف پیشنهاد می کند که یک روز من و خانواده ام در یک مجلس عمومی مشترک زن و مرد حاضر شوم. شما که اقدام نمی کنید. این عبارت خودشان است که فرمودند شما که اقدام نمی کنید بالاخره من پیر مرد حاضر شدم که اقدام کنم.
به همین مناسبت به من فرمودند کی این کار می شود؟ آن روزها این عمارت دانشسرای مقدماتی در خیابان روزولت تمام شده بود و تازه از دست بنا بیرون آمده بود و ما می خواستیم افتتاح کنیم. قرار گذاشته بودیم که در روز افتتاح جشن توزیع دیپلم ها و جوایز هم ضمنا به عمل بیاید. من بغتتا به نظرم رسید که خوب است امسال اعلیحضرت در همان جلسه حاضر شوند و این دیپلم ها را بدهند. معلمان و مفتشات و بانوان خدمتگزار هم حاضر شوند و وزرا هم با زنها و خانواده هایشان حاضر باشند . یک جلسه رسمی انجام بدهیم. فرمودند کی این کار را خواهید کرد؟ من فورا عرض کردم هفدهم دی روز پنجشنبه.  فرمودند بسیار خوب....
روز هفدهم دی ماه 1314 هوا خوب،  آفتاب درخشان  و نسیم معتدلی می وزید. ایشان تشریف آوردند و سر راهشان دخترهای پیشاهنگ ایستاده بودند و سلام دادند و اعلیحضرت همایونی جلوی عمارت دانشسرا پیاده شده و به وزرا اظهار مرحمت فرمودند و من راهنمایی کردم به تالار بزرگی که در طبقه دوم بود. آنجا تشریف آوردند توی سالن دیگر که خانم ها ایستاده بودند. علیاحضرت ملکه و والاحضرتها و شاهدخت شمس و شاهدخت اشرف با لباس های بسیار زیبا و نجیبانه و محترمانه ایستاده بودند. صف بانوان و معلمات و مفتشات هم با لباس متحد الشکل در یک کنار ایستاده بودند. اعلیحضرت رو به آنها کردند. خانم هاجر تربیت در آنجا خطابه ای حاضر کرده بود که از طرف بانوان ایراد کرد. »
سپس اعلیحضرت رضا شاه بزرگ فرمودند:
{بی نهایت مسرورم که می بینم خانمها در نتیجه دانایی و معرفت به وضعیت خود آشنا شده و پی به حقوق و مزایای خود برده اند. همانطور که خانم تربیت اشاره نمودند، زنهای این کشور به واسطه خارج بودن از اجتماع نمی توانستند استعداد و لیاقت ذاتی خود را بروز دهند بلکه باید بگویم که نمی توانستند حق خود را نسبت به کشور و میهن عزیز خود ادا نمایند و بلاخره خدمات و فداکاری خود را آن طور که شایسته است انجام دهند و حالا می روند علاوه بر امتیاز بر جسته مادری که دارا می باشند از مزایای دیگر اجتماع نیز بهره مند گردند.
ما نباید از نظر دور بداریم که نصف حمعیت ما به حساب نمی آمد، یعنی نصف قوای عامله مملکت بیکار بود. هیچوقت احصائیه (سرشماری) از زنها برداشته نمی شد مثل اینکه زنها یک افراد دیگری بودند و جزو جمعیت ایران به شماره نمی آمدند. خیلی جای تاسف است که فقط یک مورد ممکن بود احصائیه زنها برداشته شود و آن موقعی بود که وضعیت ارزاق در مضیقه می افتاد و در آن موقع سرشماری می کردند و می خواستند تامین آذوقه نمایند.
من میل به تظاهر ندارم و نمی خواهم از اقداماتی که شده است اظهار خوشوقتی کنم و نمی خواهم فرقی بین امروز با روزهای دیگر  بگذارم ولی شما خانمها باید این روز را یک روز بزرگ بدانید و از فرصتهایی که دارید برای ترقی کشور استفاده کنید.
من معتقدم که برای سعادت و ترقی این مملکت باید همه از صمیم قلب کار کنیم.
همین طور باید در راه معارف کار کرد. گر چه معارف در نتیجه کوشش اعمال دولت پیشرفت دارد ولی هیچ نباید غفلت نمایند که مملکت محتاج به فعالیت و کار است و باید روز بروز پیشرفت و بهتر برای سعادت و نیک بختی مردم قدم برداشته شود.
شما خواهران و دختران من، حالا که وارد اجتماع شده اید و قدم برای سعادت خود و وطن خود بیرون گذارده اید. بدانید وظیفه شماست كه در راه وطن خود کار کنید.
سعادت آتیه در دست شماست}..."
 
بیانات رضا شاه بزرگ در آن روز تاریخی از جهتی دیگر حیرت انگیز است زیرا وقتی چند بار خواندم و بیاد آوردم که چگونه یک عده نابخرد؛ رضا شاه بزرگ را دیکتاتور می خوانند.
پس از سلطه عرب بر ایران رضا شاه نخستین پادشاهی بود که بخاطر اعاده حقوق و آزادی زنان؛ مقابل آحوندهای ظالم محکم ایستاد و نفس های آخوندها رو در سینه هاشون حبس کرد؛ هر چند عده ای از روشنفکران این سو و آن سو می گویند رضا شاه با زور چادر را از سر زنان برداشت و این پسندیده نبود اما پرسش من اين است که چادر بر سر نهادن زن مگر با زور شمشیر و گردن زدن پسندیده بود؛ زور شمشیر با زور دست باید برداشته می شد که توسط رضا شاه برداشته شد؛ مگر همین سه دهه پیش آقایان اسلامی با شعار یا روسری یا توسری؛ روسری را جا ننداختند و تا به امروز حاصل این توسری ها را در نیمی از جمعیت ایران که بانوان هستند نمی بینیم . . . . . . . . . . ؛
شما واقعا باید یک زن باشید تا از دور و نزدیک فجایع نظام آخوندی رو در مورد زنان لمس کنید و درد بکشید. از شلاق زدن؛ از تیغ کشیدن بر لب صورتها؛ از انداختن زنها در سطل خزنده های مرگبار (بيشتر در يك دهه نخست انقلاب)؛ از تجاوزه های جنسی؛ از سنگسار از سیلاب واژه های کریه و زننده  همه و همه بخاطر حجاب سیاه؛ شما باید حتما یک زن باشید و شاهد هجوم بی قید صد هزار مرد ایرانی به استادیوم های ورزشی باشید که بی خیال و بی حال از برابر تحقیر خواهر های درمانده اند و نه شهامت و نه غیرت این را دارند که بخاطر هتک حرمت به خواهرانشان با یک بایکوت ساده فوتبال از زنان ایران حمایت روحی و اخلاقی کنند و به آخوند متجاوز تو گوشی بزنند؛ شما حتما و حتما و فقط باید یک زن باشید تا بخاطر غیرت مردانه رضا شاه بخاطر زنان و برای زنان مقابل همه این بی غیرتی ها و زن ستیزی ها بايستيد تا او ر ا دوست داشته باشید؛ قلبا او را دوست داشته باشید؛ علیرغم برخي خطاهایش ............ ؛
امروز روشن شده است كه اقدامات رضا شاه در مورد زنان و آخوندها به مراتب پر ارزش تر از سایر اقدامات اصلاحی اش نظیر راه آهن و دانشگاه و فرهنگسرا و جاده سازي و ... بوده است.
آری زمانی که می خواندم که چگونه آن ابر مرد تاریخ ایران زنان کشور را که نیمی از جمعیت ایران را تشکلیل میدادند فرا می خواند و به آنها امید می دهد و سعادت آتیه کشور را در دستان آنها بر می شمارد در دل به نادانی عده ای کودن می خندیدم و یقین دارم که نام این نابخردان در تاریخ همواره با ننگ عجین خواهد گشت.
بیانات رضا شاه با جمله این که فرمود در پی تبلیغ نیست و میل به تظاهر ندارد هرگز و هرگز نمی تواند گفته بک دیکتاتور باشد؛ ایمان و اعتقاد رضا شاه بزرگ به ایران و ایرانی بیش از آن اندازه بود که قابل تصور عده ای بی وطن و مزدور بیگانه باشد و چون بنیانگزار ایران نوین وقت را کم می دانست به جد در راه آبادانی می کوشید و اگر این نابخردان و تنگ نظران شرایط محیطی آن زمان را خوب درک نمایند و بدانند بر اثر سپه خیز آن ابر مرد بود که چند سال قبل از این روز بیاد ماندنی مردم ایران از رعیت به ملت تغییر یافته بودند دیگر دم از دمکراسی قرن بیست و یکم در آن شرایط بحرانی نمی توانند بزنند و خود را دمکرات و رضا شاه بزرگ را دیکتاتور بخوانند!!!
وارونه گویان تاریخ؛ این تاریک اندیشان در طول هشتاد و پنج سال گذشته سعی در  تحریف و دروغ پردازی نموده اند و با ننه من غریب بازی خود را وجیه المله کرده اند کم نیستند ماسونها نوکران انگلیس و کمونیست ها كه بجای تایید عملکرد انسانی اعلیحضرت رضا شاه بزرگ سعی در تخطه آن داشته اند. برای انجام این مهم رضا شاه بزرگ باید چه می کرد تا مشتی خائن، لقب خود را به ایشان نسبت نمی دادند؟ و این در حالی است که روانشاد پروین اعتصامی در گواهی و ثبت نادیده انگاشتن زنان به تاریخ شعر بلندی سروده است؛ بخش نخست آن از این قرار است :
 
زن در ايران پيش از اين گويي كه ايراني نبود
پيشه اش جز تيره روزي و پريشاني نبود
زندگي و مرگش اندر كنج عزلت ميگذشت
زن چه بود آنروزها گر زانكه زنداني نبود
كس چون زن اندر سياهي قرنها منزل نكرد
كس چو زن در معبد سالوس قرباني نبود
در عدالتخانه انصاف زن شاهد نداشت
در دبستان فضيلت زن دبستاني نبود
دادخواهي زن ميماند عمري بي جواب
آشكارا بود اين بيداد پنهاني نبود
 
چه پیوند جالبی در شعر روانشاد پروین اعتصامی با فرمایشات رضا شاه بزرگ است؛ آنجایی که رضا شاه بزرگ فرمود : « مثل اینکه زنها یک افراد دیگری بودند و جزو جمعیت ایران به شماره نمی آمدند » و پروین همین را سر بیت شعر خود ساخت و نوشت :
زن در ایران بیش از این گویی که ایرانی نبود.
در خصوص اهمیت روز هفدهم دی ماه 1314 بد نیست به روایتی که شادروان احمد کسروی از آن روزها بعنوان تاریخ نویس و شاهد نقل کرده توجه نماییم.
روانشاد احمد کسروی در سالهای پس از اشغال ایران توسط  دو ابر قدرت انگلیس و روسیه یعنی نخستین سالهای پس از شهریور 1320 می نویسد :
"« 3 – پیرارسال که سپاهیان دو دولت به ایران آمدند و رشته کارهای کشور را بدست گرفته از جمله خواربار برای خود خریدند از شهری به شهر دیگر جلو رفتند، در نتیجه این رفتار ایشان ناگهان نرخهای بالا رفت و چون کشت خوبی نیز نکرده بودند، در تهران و دیگر شهرها گرسنگی آغاز گردید. در تهران کوچه ها پر از گدایان شد. صدها بلکه هزارها کس از گرسنگی مردند و یا دچار بیماریها گردیده نابود شدند.
در چنان هنگامی ملایان بجای آن که به خود آمده ببینند که آن گرسنگی و بدبختی نتیجه ویرانی کشور و ناتوانی دولت، و ویرانی کشور و ناتوانی دولت نیز نتیجه بدآموزیهای ایشانست و به گناه خود پی برده پشیمانی نمایند، تیره دلانه از پیشامد به سودجویی برخاسته در همه جا در منبر ها و نشستها چنین گفتند :
«دیدید ای لامذهب ها! نماز را ترک کردید، روزه نگرفتید، روضه خوانی ها بر چیده شد، زیارت غدغن گردید، زنها بی حجاب شدند، خدا به غضب آمده این بلا را فرستاد».
این بود سخنانی که در همه جا به زبان آوردند و انبوهی مردان و زنان را به گزاردن عمامه و کلاههای بی لبه و بسر کردن چادر واداشتند و بار دیگر روضه خوانی ها فزونی یافت.
روزی به یکی گفتم معنی این سخن آنست که خدا در آسمان نشسته و همه جا را رها کرده تنها ایران را می پاید که همانکه از مردم یک نافرمانی دید به خشم آید و پتیاره فرستد و سپس که پشیمان شدند و بازگشتند، به سر خشنودی آید و پتیاره باز گرداند. این است نمونه ای از خداناشناسی شما.
شما می گویید چون زنهای ایران رو باز کردند خدا گرسنگی را فرستاد. من می پرسم خدا چه کرده که گرسنگی فرستاده؟! آیا باران از آسمان نباریده؟! آیا سنبل از زمین نروییده؟! آیا ملخ گندمها را تباه گردانیده؟! در جایی که هیچ یکی از اینها نیست پس چگونه می گویید خدا گرسنگی فرستاد؟! شما با دیده می بینید که خواربار را بیگانگان کشیده می برند! می بینید که مایه آن، ناتوانی دولت و مایه ناتوانی دولت بدآموزی های بی خردانه شماست. با اینحال گناه را به گردن خدا می اندازید. وای به شما! وای به شما!
ای بیخردان! خدا از رو باز کردن زنان تهران کینه می جوید، اما چرا از بچگان و زنان بوشهر و بندر عباس ؟! اینان رو باز می کنند و خدا به آنان خشم می گیرد؟ . . . .  پس چرا زنهای اروپا و امریکا که همیشه رو بازند خدا به آنان خشم نگرفته تنها از رو باز کردن زنان ایران خشم می گیرد؟! خاک بر سرتان ای نادانان!
در برابر این سخنان چنین گفت: « بالاخره مگر کارها در دست خدا نیست؟» گفتم: « این پاسخ پرسشهای من است؟! آنگاه چرا تاکنون ندانسته اید که در این جهان هیچ کاری بی شوند و انگیزه نتواند بود؟! چرا با اینهمه نادانی و کودنی به مردم پیشوایی می کنید؟»!"
از این روایت که روانشاد احمد کسروی نقل نموده و برای ثبت به تاریخ بر جا گذاشته می تواند پی برد که ملایان در آن روز های اسارات بار کشور کمبود خواربار که در اثر حمله متفقین و در نتیجه آن خروج بنیانگزار ایران نوین رضا شاه بزرگ از میهن که جز بی غیرتی عده ای رجال وطن فروش و پس ماندگان عهد قاجار نمی توان نامی بر آنان گذارد؛ این قحطی و گرسنگی را به گردن زنان تشنه آزادی ایران که با نیرو و اراده ملی آن ابر مرد چندی از آزادیشان نمی گذشت انداختند و دوبار سعی در انزوا کشیدن زنان را داشتند و جالب اینکه در آن زمان مصدق السلطنه رهبر جبهه ملی به هرگز از این خرافات و سو استفاده ملایان حرفی نزد و درست در جهت خواست آنها و اربابان انگلیسي آنان گام بر می داشت و به گمانش مشغول لطمه زدن به رضا شاه بزرگ بود.
اگر زنان ایرانی شرایط آن روزگار را بدانند بهتر می توانند پی به عظمت اقدام ملی بینانگزار ایران نوین ببرند.
در سال 1322 و همان زمانی که ملایان چنان می گفتند؛  مصدق السلطنه در  مجلس چهاردهم در مورد این روز ملی این چنین گفته : «اگر به تدريج که دختران از مدارس خارج می شدند حجاب رفع می شد چه میشد؟ رفع حجاب از زنان پير و بی تدبير چه نفعی برای ما داشت؟!»
امروزه تاریخ پاسخ به سوال مصدق السلطنه را که در نطق مجلس چهاردهم ایراد کرده بود؛ داده است؛ این سخنرانی را باید بارها خواند و با اسناد تاریخی که امروز در دست است تطبیق داد.
چرا در زمان که بیشترین محصلین و دانشگاهیان در ایران دختران و زنان هستند حجاب را مردان با زور بر سرشان نگه داشته اند ؟
چرا امروزه به تدریج که دختران از مدرسه خارج می شوند نمی توانند برای خود تصمیم بگیرند؟
چرا او به پیر زنان ایرانی توهین کرده است؟ اگر تا آن زمان زنان ایرانی بی تدبیر مانده بودند که مقصر خودشان نبودند بلكه قاجارها بودند که از زن جز در حرمسرا جای دیگری یاد نمی کردند. و جناب مصدق در فصل چهارم کتاب خاطراتش حدود چهل سال پس از انقراض قاجارها هنوز از آنها دفاع می کند!!!!
از سال 1314 تا 1320 که مصدق السلطنه ادعا می کند رفع حجاب از زنان پیر و بی تدبیر نفعی برای ما نداشته، آیا در این ایام زنان ایران به دانشگاه که این هم از افتخارت رضا شاه بزرگ است، نرفتند؟ آنهم پس از هزار و جهارصد سال. در حد فاصل همان زمان مورد اشاره تحصیل نکرده اند و برای کشورشان مفید نبوده اند ؟
چه کسی به این پرسش ها پاسخ خواهد داد؟
 
اگر به فرمان رضا شاه با چنان قاطعیتی عمل نمی شد هرگز زنان ایران آزادی را حس نمی کردند و به درجات وزارت، وکالت، قضاوت و استادی نمی رسیدند. رويدادي كه در دوران محمد رضا شاه افتاد و در آن شاهد حضور نسبتا گسترده زنان در ادارات و دانشگاهها و در هيئت هاي علمي و در كرسي استادي و نمايندگي مجلس و نهايتا وزارت بوديم. همه و همه اينها نتيجه آن اقدام بزرگ رضا شاه بود و بس. وگرنه اگر زنان ما در دوران رضا شاه روپوش را بر نمي داشتند، هرگز در دوران محمد رضا شاه امكان اين كه به آنان حق راي دادن و انتخاب شدن داده شود ايجاد نميشد. البته كه اقدامات پهلوي در زمينه آزادي اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي و سياسي زن كافي نبود. البته كه آنچه رضا شاه ميخواست رخ نداد و 6 سال پس از كشف حجاب زنان و غدغن بودن روضه خواني و عزاداري و كارهايي از اين دست،‌ با اشغال كشور به دست بيگانگان با نام دموكراسي و آزادي همه اين طرح ها برچيده شد و كسروي در اين دوران يك تنه مبارزه خود بر ضد خرافه را آغاز كرد. البته كه محمد رضا شاه در 25 سالي كه قدرت نخست كشور بود (سال 32 تا 57) طرحهايي متفاوت با طرحهاي پدرش براي تغيير زندگي زنان برداشت كه حتا منجر به سقوطش گرديد. اما فراموش نكنيم كه همين دستاوردهايي كه امروز موجود است نيز از پهلوي هاست. پهلوي ها چنان آزادي حضور زن در اجتماع و آزادي سياسي و فرهنگي او را تثبيت كردند كه حتا وقتي رهبر مخالفين حق راي زنان (آيت الله خميني) به قدرت رسيد نتوانست حق راي زنان را سلب كند و با اينكه رهبران جمهوري اسلامي در دل هرگز به حضور زن در دانشگاه و ادارات و مراكز حكومتي و به طور كلي در اجتماع رضايت نميدادند، اما نتوانستند اقدامي بر ضد آن انجام دهند. اگرچه حجاب اجبار شد اما حجاب پس از انقلاب (حتا چادر مشكي) كجا و حجابي كه پيش از كشف حجاب رضا شاه موجود بود (دقيقا آنچه امروز در افغانستان ميبينيم) كجا؟ و اين خود دليلي است بر پيروزي نهايي آنچه پهلوي ها ميخواستند. تازه در زمينه پوشش زنان شاهد پيروزي نسبي هستيم. در زمينه پوشش مردان پيروزي مطلق و كامل است. اگر طرح لباس رضا شاه انجام نميگرفت، در ايران نيز مانند افغانستان و پاكستان فقط دولتمردان و كارمندان دولت لباس امروزين به تن داشتند و باقي مردم لباسي شبيه به لباس آخوندها ميپوشيدند. پس همه مردان به خاطر آزادي پوششي كه امروز دارند و همه زنان حتا چادري ها نيز رو باز بودن صورت خود را مديون رضا شاه هستند. حتا اگر به زبان از پهلوي ها بد بگويند، در عمل در راهي كه آنان ميخواستند گام بر ميدارند. چراكه آنان بودند كه براي نخستين بار پس از اسلام خواستند تا حداقل زن صورت خود را به جامعه نشان دهد.
حتا آنچه به عنوان دستاوردهاي دوران فعلي ميشماريم. نظير دستيابي شيرين عبادي به جايزه صلح نوبل نيز مديون پهلوي هاست. چراكه همين خانم در هنگام انقلاب در سن 24 سالگي در حكومت پهلوي به كرسي قضاوت رسيده بود.
آیا با گذر زمان هنوز ماه پشت ابر مانده است یا نه؟
آيا در میان ما ایرانیان قدري شهامت اعتراف به اشتباه وجود ندارد؟
 
نوشتاري از كاوه ايراني
با ويرايش و اصلاحاتي چند از بهرام ساساني

بهرام ساساني

پيام هاي ديگران ()


 


جمعه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٦

۳۰۰

 

فیلم 300

بدترین خبری که ایرانیان ممکن بود در سال 2007 دریافت کنند و بدترین هدیه نوروزی سال نو ایرانی که هالیوود میتوانست به آنان بدهد، اکران فیلم 300 بود.

ایرانیان را میتوان به سه گروه بخشبندی کرد. نخست آنان که هوادار فرهنگ و هنر آمریکا هستند و البته دوستدار سیاست های آمریکا. دوم آنان که فرهنگ و هنر آمریکایی را دوست دارند ولی هیچ میانه ای با روش های کاخ سفید ندارند. گروه سوم آنان که از همه آنچه آمریکا دارد بدشان می آید. در واقع گروه سوم (شامل اسلامگرایان و چپها) در دل از پخش این فیلم خوشحالند ولی عصبانیت خود را نشان میدهد. چراکه این فیلم به ابزاری تبدیل شده است که با آنان میتوانند به مبارزه طولانی مدت خود ادامه داده و چنین وانمود کنند که فرهنگ آمریکا زیر تسلط کاخ سفید است و کاخ سفید با آن جهان سوم را تحقیر میکند. مسخره اینجاست که اینان به خاطر ایدئولوژی هایشان کوچکترین اهمیتی به آنچه تمدن ایران باستان خوانده میشود نمیدهند. ولی بیشتر مردم ایران در گروه های نخست و دوم جای میگیرند. بدبختانه این فیلم از نیروی این دو گروه کاسته و رقیب آنان (چپ ها و اسلامگرایان) را نیرو میبخشد و این یک شکست بزرگ برای ایالات متحده است که میکوشد تا دوستی خود با ملت ایران را ثابت کند. چنانچه پرزیدنت جورج بوش به ملت ایران میگوید "آمریکا به شما به عنوان یک ملت ستوده، احترام میگذارد".

همچنانکه میدانیم این فیلم کارتونی شگفت آور بر اساس یک کمیک استریپ (داستان مصور) نوشته فرانک میلر درباره نبرد ترموپیل که در اصل به دست مورخ یونانی هرودوت نوشته شده، شکل گرفته است. هرودوت کسی است که که در سده 5 پیش از میلاد درون امپراتوری ایران در منطقه ای با نام هالیکارناسوس میزیست.

نخستین مشکل این است که این داستان _کتاب و فیلم_ حتا واقعا به نوشته های هرودوت نیز وفادار نیست. ولی مشکل بزرگ اینجاست که نمیتوان کل نوشته های تبلیغ برانگیز هرودوت را رد کرد، چراکه با حقیقت آمیخته است. ولی بزرگترین کار تاریخی هرودوت همانا تلاشش برای یکی دانستن «دموکراسی» و «آزادی» است.

در کتاب او این دو واژه مدام به جای یکدیگر به کار میروند. و عجیب اینکه غرب این سفسته بزرگ هرودوت را  پذیرفته است. از دهه 1850 بود که «نبرد ترموپیل» نوشته هرودوت، به عنوان سمبل جنگ دموکراسی غربی!!! بر ضد نیروهای پرقدرت دیکتاتوری شرقی _ایرانی_ در نظر گرفته شد. ولی موسسان کشور آمریکا بهتر از این بودند و بیشتر میدانستند. آنان تلاش خود را بر نگهداری «آزادی» نهاده و خود را از چاه دموکراسی آتنی نجات دادند. در سالهای پسین وینستون چرچیل (نخست وزیر ارزشمند انگلیس در جنگ جهانی دوم) میگوید "دموکراسی بدترین روش برای حاکمیت است، منتها در میان باقی سیستم ها که آزمایش شده اند، استثناست".

در حقیقت دموکراسی میتواند بهترین نوع حکومت هم باشد. ولی آنچه آمریکا را بزرگ و عالی میکند، دموکراسی زیاد نیست (که ندارد). بلکه "حقوق تضمین شده" است. درست همان چیزی که امپراتوری ایران (هخامنشی) تولید کرد. دموکراسی میتواند به دیکتاتوری اکثریت _ستم بر اقلیت_ بیانجامد. همچنانکه در دموکراسی آتن رخ داد. آنجا که زنان، بردگان و ناآتنی ها حق رای نداشتند و نتیجتا از حقوق منع میشدند.

در حالیکه در پادشاهی غیردموکراتیک ایران ، زنان از یک سطحی از برابری جنسی که حتا تا امروز نیز در آن منطقه موجود نیست، بهره میبردند. در یک جمله، پادشاهی غیردموکراتیک ایران ، آزادی بیشتری از آتن دموکراتیک داشت. چرا؟ به خاطر حقوق بشر ایران. همه جهانیان میدانند که استوانه بابلی کوروش بزرگ پدر اعلامیه جهانی حقوق بشر است. ایران باستان یک نمونه برای تهیه اعلامیه استقلال آمریکا بود. هر دو معماران قانون اساسی آمریکا یعنی توماس جفرسون و جیمز مدیسون، کپی های بسیاری از کتاب سیروپدیا (کوروش نامه) اثر گزنفون که بیوگرافی بنیانگذار امپراتوری ایران است را در اختیار داشته و به آن علاقه داشتند. این کوروش بزرگ است که کتاب مقدس (عهد عتیق) او را مسیح و نوشته های تاریخی او را منجی مردم بابل میخوانند.

در واقع هیچکس بیش از هرودوت از آزادی و حقوق بشر ایران بهره نبرد. او آتن را سنگر آزادی مینامد، ولی خنده دار است که ایران را برای زندگی برمیگزیند. از آنطرف گزنفون که دقیقا در آتن زندگی میکرد، آرزومند و شیفته پادشاهی کوروش بزرگ بود. این ناپذیرفتنی است که هرودوت ایران را متهم میکند که جهان شناخته شده را به بردگی!! گرفت، درحالیکه همه ما میدانیم که خود جناب هرودوت در این کشور میزیست و برده نبود. او در همه امپراتوری با آزادی سفر میکرد تا بتواند آنرا نقد کند. (یاد این کمونیست ها و برخی لیبرال ها می افتم که در آمریکا و کانادا زندگی میکنند و سیستم کاپیتالیستی آنجا را محکوم میکنند!!!) چرا این آقای هرودوت در یونان زندگی نمیکند؟ (چرا این منتقدان وضع موجود در آمریکا نمیروند در آفریقا یا خاورمیانه زندگی کنند؟) دلیلش این است که این امکانات ایران است که باعث میشود هرودوت با آزادی نوشته های سوزناک خود را منتشر کند. راستی آیا تا به حال از خود پرسیدید که چرا هرودوت نخستین کسی است که تاریخ را کامل و جامع نوشت؟ چرا پیش از آغاز دوران امپراتوری پارسیان کسی نتوانست این کار را بکند؟ چرا نخستین مورخ جهان یک شهروند ایران بود؟ پاسخ روشن است. شرایطی که شاهنشاهان ایران ایجاد کردند یک پدیده بود.

مردم جایی برای زندگی میخواهند تا در آن حقوق خدادادی خویش را داشته باشند. حالا اینکه آنجا دموکراتیک باشد یا خیر اهمیت کمتری دارد. به نظر شما کدام بهتر بود؟ ایران غیردموکراتیک که در آن حقوق مدنی شما تضمین شده بود یا یونان دموکراتیک که کمترین حقوقی در آن نداشتید؟

داستان فیلم این است که 300 اسپارتی شجاع دموکراسی غربی را از شر 2.7 میلیون!!! ایرانی نجات میدهند. نبرد ترموپیل شکافی است که جهان را برای 2 هزاره به شرق و غرب تقسیم کرد. اکنون که شرق و غرب خواهان صلح هستند، باز شاهدیم که نمایش فیلم 300 میخواهد این شکاف را عمیق تر کند.

بدترین چیز این فیلم این که کمترین داده تاریخی درستی در آن نیست، نمیباشد. این هم نیست که خشایارشا نوه کوروش بزرگ، به شکل یک شاه زن نمای دیوانه نمایش داده میشود. حتا اینکه در آن فاکتورهای نژادپرستانه منسوخ شده را میبینیم _چنانکه نقش ایرانیان را آفریقاییها بازی کرده و نقش اسپارتی ها را مدل های چشم آبی، درحالیکه در اصل این نقش ها میتوانست بر عکس باشد_ هم نیست.

نکته ی نگران کننده در اين فيلم واقف شدن به قدرت هولناک هاليوود در تغيير دادن هويت مردمان است. در واقع آنانی که در مقابل فيلم 300 بی اعتنايي پيشه کرده و آن را خيال بازی گذرائی می دانند که افراد 17 تا 24 ساله ی معتاد بازی های کامپيوتری را مورد خطاب قرار می دهد، بايد در تفکر خود تجديد نظر کنند. بیشتر فکر کنید. نخست الکساندر و حالا 300. حتما فردا نبرد ماراتن را میسازند. یکی دیگر از افسانه های ساخته پرداخته هرودوت درباره ایران باستان که مربوط به دوران داریوش بزرگ، پدر خشایارشا است. آیا باید منتظر این بمانیم؟

بدبختانه هرودوت توسط دموکراسی های غربی به شکل کورکورانه پذیرفته شده است. به طوریکه روزنامه نیویورک تایمز در مقاله خود در 20 آوریل 2004 درباره نبرد ماراتن مینویسد : این نبرد شکست!!! حکومت ستمگر!!! ایران که بیشتر جهان شناخته شده از بالکان تا هیمالیا را به بردگی!!! گرفته بود، میباشد. یونان باستان، متجاوزان آسیایی را شکست داده و اروپا را نجات میدهد. به گفته پژوهشگران این پیروزی یک کامیابی بزرگ برای آزادی بر ضد دیکتاتوری بود!!!

آنچه خنده دار جلوه میکند این است که حتا یک تکه شیء باستانشناسی به عنوان مدرکی دال بر وجود برده داری در ایران باستان _آنچنانکه در دیگر جاهای دنیای باستان فراوان دیده شد_ یافت نشده است. 40 هزار لوح گلی یافت شده در پرسپولیس نشان میدهد که هیچ برده ای در ساخت پروژه های دولتی عظیم آنزمان وجود نداشته است. از طرف دیگر میدانیم که برده داری پایه و رکن جامعه یونان و کلا تمدن اروپا میباشد. به طوریکه مانفیست ارستو آنرا تایید و تصویب میکند. ولی ایران یک پناهگاه برای بردگان و شهروندان فراری از مصر و یونان و سپس رم بود. حالا این کشور را امپراتوری برده داری میخوانند!! چه کسانی این کار را میکنند؟ غربی ها که مخترع نظام برده داری بودند. و چه ملتی متهم است؟ ایرانیان!!! که هم نوشته های تاریخی و هم یافته های باستانی میگوید شاه آنان _کوروش بزرگ_ اسارت اقوام در بابل را متوقف کرد. و یادمان باشد که ایرانیان هیچ پیشینه ای در برده داری چه پیش و چه پس از کوروش بزرگ نداشتند.

امروزه هیچ کشوری به ایران باستان همانند آمریکا شبیه نیست. به نظر میرسد که جنگ آمریکا  با تروریسم چیزی شبیه به جنگ ایران هخامنشی با یونان باشد.

برای سالیان متمادی یونانیان حملات تروریستی را بر علیه شهرهای امپراتوری ایران سامان میدادند. آنان راههای مهم تجاری را بسته و کشتیهای تجاری را در تنگه بوسفور می دزدیدند (نخستین دزدان دریایی). آنان یونانیان پناهنده از یونان به ایران را در داخل خاک ایران ترور میکردند (برای نمونه آلکیبیادس فرزند پرکلس از بزرگان آتن که به ایران پناهنده شده و در ایران شبانه به دست ماموران یونان ترور شد). همچنین یونانیها در درون استانهای ایرانی شورش سامان میدادند. با اینحال در بیشتر زمانها ایران به جای اینکه خشونت به خرج دهد، با دیپلوماسی و سیاست تلاش میکرد تا آنان را کنترل کند. و برای این منظور از جناح هایی که در آنجا هوادار ایران بودند پشتیبانی مالی میکرد. ولی آنچه که نهایتا باعث کشیده شدن ماشه جنگ توسط ایران شد ـو غربی ها گویا آنرا نادیده میگیرندـ در کتاب خود هرودوت آمده است. واقعیت این است که اسپارتی ها اصلا هدف ایرانیها نبودند. اما آنان سفیر ارسالی ایران به اسپارت را بر خلاف قوانین بین المللی _که حتا آنزمان نیز معتبر بود_ کشتند. هرودوت میگوید که او حاوی دستور شاهنشاه مبنی بر تسلیم شدن اسپارت بود. ولی به نظر میرسد که پیام او همانی بود که آمریکا پس از 11 سپتامبر به کشورها داد. اینکه یا با ما هستید و یا دشمن ما. وگرنه ایران نیاز و علاقه ای به تسخیر شهر بی اهمیت اسپارت نداشت.

ایران هخامنشی همانطور به سوی جنگ کشیده شد که آمریکای امروز (وظیفه ابرقدرت به عنوان تامین امنیت جهانی. به ویژه آنروز که شورای امنیت و نیروی پاسدار صلح هم وجود نداشت).

اما اسپارتی ها که بودند؟ آنان دقیقا همین جهادگرانی بودند که امروز میشناسیم. آنان فقط برای کشته شدن میزیستند. همه مدارک نشان میدهد که آنان چه موجودات وحشی و بی رحمی بودند. به طوریکه به عنوان تمرین ورزشی، بردگان (به نام هلوت ها) را میکشتند و دزدی و تجاوز جنسی جزو فاکتورهای مثبت فرهنگ آنان بود که به آن افتخار میکردند!!! به طوریکه حتا در صحنه نخستین فیلم 300 اینها را شاهدیم. اسپارت حتا دموکراتیک هم نبود (این آتن بود که دموکراتیک بود). بلکه در بهترین حالت اولیگارشیک (دارای حاکمیت یک گروه بر همه) بود. حالا این اسپارت شده است نجات دهنده دموکراسی!!! و آزادی!!! برای غرب در برابر ستمگری شرق!!!

اما امروز باید چه کرد؟ ایرانیان بر اساس اعلام رسمی دولت آمریکا، به نسبت جمعیت خود، ثروتمندترین اقلیت ساکن آمریکا هستند. آنها میتوانند تاریخ ساز باشند. اما تا زمانی که به خود بیایند، امثال فرانک میلر (نویسنده) و زک اشنایدر (کارگردان) تاریخ و سرنوشت آنان را خواهند نگاشت.

نوشته شده توسط سیروس کار

بازنویسی به دست بهرام ساسانی 

بهرام ساساني

پيام هاي ديگران ()


 


سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦

اعراب ۲

 

مقاله شماره 81 :

اعاده حیثیت از اعراب :

بخش دوم : اوضاع زنان

در این خصوص چیزی که گوش ما را پر کرده است همان ماجرای کلیشه ای و کهنه شده زنده به گور کردن دختران است. برخلاف آنچه تبليغ مي‌شود اين سنت هرگز متداول نبوده و عموميت نداشته است بلکه در ميان اقليت كوچكي از اعراب اجرا مي‌شده است. چراكه در اين صورت بايد در برهه‌اي كمبود زنان را مي‌ديديم كه اين امر هرگز مشاهده نشده است. به قول استاد بهرام مشیری اگر این رسم متداول بود پس نسل عرب از کجا آمد؟ از آسمان آمد؟ به نظر میرسد این نظریه برای برتری دادن به اسلام توسط مسلمانان ساخته شده و چنین وانمود کرده اند که اگر اسلام نبود، همه دختران عرب زنده به گور میشدند!!! درحالیکه به نظر میرسد این از جعلیات تاریخی باشد.

بسیاری از کسانی که به اعراب پیش از اسلام (جاهلیت) توهین میکنند از مسلمانان معتصب هستند. از ایشان پرسش میکنم که آیا بر اساس باورهای خودشان پیامبر در سن 40 سالگی به نبوت نرسید؟ اگر چنین است چه نظری درباره زندگی پیامبر در این 40 سال دارند؟ آیا قابل دفاع است یا خیر؟ هیچ شکی ندارم که پاسخ بله است. در تواریخ اسلام از دوران پیش از نبوت پیامبر با افتخار سخن گفته شده و همه مسلمانان پذیرفته اند که پیامبر حتا پیش از ظهور اسلام هیچ کردار زشتی از خود بروز نداده است و به لقب محمد امین برگزیده شده است. حالا میپرسم که افتخار محمد امین که 40 سال در مکه زندگی و کار میکرد متعلق به اسلام است یا به همان اعراب جاهلیت؟ و آیا محمد امین یکی از همین شخصیتهای عرب جاهلیت نیست؟

بسياري از خصوصيات پیامبر که مسلمانان به آن مینازند از قبيل راستگويي، صداقت، امانت داري، شجاعت، جنگ‌‌آوري، خوش‌صحبتي و بلاغت، اعتقاد راسخ و ايمان استوار به عقيده خود، سادگي، دوري از تجمل، بخشندگي، جوانمردي، كم‌غذايي و پركاري و بسياري صفات ديگر همه و همه نه از بركت اسلام بلكه از سنت اعراب سرچشمه میگیرد. چراکه پیش از اسلام نیز در او وجود داشت. همين قضيه براي ابوبكر و عمر هم صدق مي‌كند. ابوبكر تحت تعاليم اسلام قرار نگرفته بود اما وقتي حقيقت را دريافت تمام ثروت خود را در راه اسلام خرج كرد به‌طوريكه تهي‌دست شد. يا عمر چه آنزمان كه بت پرست بود و چه زمانيكه مسلمان شد و چه هنگامي كه خليفه مسلمين گشته و بر نيمي از دنيا حكمراني مي‌كرد تفاوتي نداشت. او در تمام طول عمر روزي يك وعده و آن هم حداكثر پنج لقمه غذا مي‌خورد. زمانيكه خليفه بود گاهی 15 روز بدون استراحت كار مي‌كرد. عمر را نمونه‌اي از يك عرب اصيل واقعي مي‌دانستند. او چه قبل و چه بعد از اسلام دروغ نگفته و غيبت نمي‌كرد. او ، ابوبكر روی حصير خوابيدن و ساده زيستن را نه از مسلماني كه از عرب بودن خود آموخته بودند.

در اسلام همانطوركه مي‌دانيم دروغ، غيبت، ربا، زنا، شرابخواري و قتل نفس حرام است. اين اعمال دقيقا در نظر يك عرب اصيل سنتي محكوم بود. مجازات قتل نفس و وارد كردن جراحت به يك عرب قبل از اسلام مقابله به مثل بود مگر آنكه آسیب دیده ها رضايت مي‌دادند. ديه دقيقا بهمين شكلي كه در اسلام موجود است در سنت اعراب وجود داشت. سزاي عمل دزدي قبل از اسلام هم قطع يد بود. در قانون محرميت و ازدواج و طلاق هم تفاوتي بين سنت اعراب و شرع اسلام وجود ندارد. (اينكه مرد با همسر يا كنيز خود محرم است يا بحث مهريه و ...) و البته قوانين حج كه كمترين ارتباطي به اسلام ندارد و همه مربوط به اعراب است. شايد خيلي عجيب باشد اما شب قدر براي اعراب قبل از اسلام شناخته شده بود. اسد بيك محقق معاصر مي‌گويد: "اعراب قبل از اسلام اعتقاد داشتند كه در ماه رمضان شبي است به اسم شب قدر و در آن شب طبيعت به خواب رفته و استراحت مي‌كند. رودها از جريان افتاده و بادها از حركت باز مي‌ايستند و جهان چنان ساكت شده كه انسان صداي روئيدن علف و شكفتن گل را مي‌شنود و آنهايي كه آن شب را درك كرده و بيدار باشند هرچه بخواهند نصيبشان خواهد شد" و البته دليل ديگر بر صحت اين گفتار اينكه پيامبر قبل از بعثت هر سال در ماه رمضان به غار حرا رفته و به تفكر مي‌پرداخت. ماجرای جن و اعتقاداتی از این دست نیز باز به اعراب جاهل باز میگردد. سخن گفتن درباره گرفته شدن سنتهای اسلامی از سنت اعراب بحث را بی جهت طولانی میکند. اینها را برای نمونه گفتم تا نشان دهم مسلمانان نمیتوانند و حق ندارد اعراب جاهلیت را محکوم کنند، چراکه تقریبا همه داشته های مسلمانان چه خوب و چه بد از اعراب پیش از اسلام است.

ولی سخن اصلی من با جماعت ناسیونالیست های هم وطن میباشد که برای گریز از برچسب ضد دین خوردن، یکسره همه گناهها را به گردن عرب و عربیت انداخته و حتا تاکید میکنند که به اسلام ربطی ندارد. تقریبا در همه مقالاتی که در وبلاگها درباره زشت کاری های اعراب مسلمان میبینیم یک خط به صورت پرانتز یا پاورقی را میبینیم که در آن تاکید شده، این اعمال ربطی به اسلام ندارد بلکه از ذات بد اعراب است. البته اینجا یک مشکل فلسفی ایجاد میشود و آن اینکه چرا خداوند باید دین آخر خود و پیامبر خاتم خود را در میان این قوم قرار دهد؟ حتما پاسخ میدهند که اگر بر اعراب نازل نمیشد، آنان هرگز ایمان نمی آوردند (آیه قرآن). درحالیکه اینجا مشکل فلسفی بزرگتر میشود که مگر اعراب چه قدر اهمیت دارند که باید حتما مسلمان و هدایت میشدند و در عوض مردمان آمازون و اسکیموهای آلاسکا و بومیان استرالیا تا 1400 سال پس از اسلام هنوز هم نام قرآن و اسلام را نشنیده اند ولی برای خدا اهمیتی ندارد. بحث را فلسفی نمیکنم. دوستانی که جنایات اعراب و ضربه های بزرگ فرهنگی آنان به ایران را مربوط به آداب و سنت های ملی اعراب دانسته و آنرا از اسلام جدا میکنند (حالا یا از سر ترس و یا از روی ایمان قبلی) باید توضیح دهند که کجا در میان اعراب پیش از اسلام چنین چیزهایی دیده شده است؟ آیا این امام بخاری (پیشوای بزرگ اهل سنت) نیست که در کتاب معتبر صحیح بخاری نقل میکند که پیامبر اسلام به دنبال یکی از دشمنانش بود و او به درون کعبه رفت و طبق رسم عرب هرکس به آنجا میرفت تا زمانی که آنجا بود مصونیت داشت ولی پیامبر امر فرمودند تا مسلمین او را بیرون کشیده و همانجا کشتند!! این همه تغییرات در رفتار و کردار عرب چطور از زمان اسلام پیدا شد؟ چرا اعراب پیش از اسلام در جنگ به زنها کاری نداشتند ولی اعراب پس از اسلام به هر زنی دست می یافتند او را مورد تجاوز قرار میدادند؟ (در تاریخ هایی که خود اعراب نوشته اند این گزارش ها کاملا شفاف وجود دارد). آیا فتواهایی که در خصوص حلال بودن زنان اسیر در جنگ داده شده مربوط به پس از اسلام نیست؟

دوستان ناسیونالیست مدام از ضربه فرهنگی اعراب به ایران سخن میگویند. از اینکه اعراب در زمانی با ایران جنگیدند که زنان در ایران پادشاه بودند (جنگ نخست ایران و اعراب در زمان آذرمیدخت شاه ساسانی انجام گرفت) و پس از آن به مدت 1400 سال است که نه تنها زنی در ایران شاه یا وزیر نشده است، بلکه تا پیش از پهلوی حتا چیزی به نام شهبانو و ملکه هم نداشته ایم و حاکمان از چند ده تا یکهزار (فتحعلی شاه) زن داشتند که نقششان فقط یک اروسک بازی بود. خب در اینکه این ضربه فرهنگی را خوردیم درست. ولی این ضربه را از سنت ملی اعراب خوردیم و یا از دین نوین اعراب؟ آنان خیلی سریع با یک اشاره به اینکه اعراب دختران خود را زنده به گور میکردند، میخواهند ثابت کنند که این بی احترامی به زن برگرفته از فرهنگ ملی اعراب بود و ربطی به اسلام هم ندارد. به این دوستان توصیه میکنم یکبار دیگر تاریخ عرب را بخوانند. ما درباره دوران جاهلیت هیچ نمیدانیم. چراکه نه خود اعراب دست به قلم بودند و نه دیگران از آنان گزارشی دادند. ولی از صدر اسلام گزارش های تقریبا کاملی داریم. آیا زنانی مانند خدیجه و عایشه و دختر حاتم طایی که در جامعه نقش ایفا میکردند از برکت اسلام بودند و یا از فرهنگ ملی اعراب؟ خدیجه 15 سال پیش از بعثت و آغاز اسلام رئیس یک کاروان بازرگانی بود و پیامبر برای او کار میکرد. پس رسیدن او به این پست و درجه اجتماعی نه ربطی به اسلام داشت و نه ربطی به پیامبر. در اوضاع و احوال او و احترامی که مردم به او و دختر حاتم طایی میگذاشتند در این دوران تغییر رخ نداد تا اینکه اسلام آغاز به کار کرد. در 10 سال نخست پس از بعثت نیز پیامبر صرفا پرستش الله را تبلیغ میکرد و خبری از شریعت و قانون و احکام اسلامی نبود. پس باز هم تغییری در اوضاع رخ نمیدهد و آنچه وجود دارد فرهنگ طبیعی عرب است. در همین 10 سال عایشه دوران کودکی خود را سپری کرده و در 8 سالگی به همسری پیامبر در می آید. او از 5 سالگی شخصیتی مشهور در مکه بود. هم به جهت پدر خود ابوبکر و هم به جهت هوش و استعداد خارق العاده اش. سپس خدیجه فوت میکند. پیامبر به مدینه رفته و حکومت اسلامی را پایه گذاری میکند. باز تا حدودی شاهدیم که عایشه و دیگر زنان حتا در جامعه اسلامی حضور موثری دارند. از آنطرف نقش زنان در میان مشرکان به مراتب قوی تر است. (ماجرای هند جگر خوار و قدرتش در مکه را حتما میدانید). زنان مشرک در جنگهای متمادی با مسلمانان در میدان جنگ حضور یافته و در جنگ احد وقتی مردان پا به فرار میگذارند این زنان به سرپرستی هند هستند که به وسط کارزار میروند و همین باعث میشود تا مکیان به میدان بازگشته و مسلمانان را شکست دهند. از آنطرف با نازل شدن آیه حجاب روز به روز نقش زن در جامعه اسلامی مدینه کمرنگ میشود. به طوریکه فقط نام زنان پیامبر است که در تاریخ نگاشته میشود و البته عایشه به جهت اینکه پدر شخصیتی برجسته بود، تقریبا آزادانه رفتار میکرد و همواره سبب دردسر برای مسلمین هم بود به طوریکه حضرت علی چندین بار از پیامبر درخواست کرد تا او را طلاق بدهد. نهایتا مکه سقوط میکند. اسلام پیروز میشود. آخرین سد مقاومت در برابر اسلام زنی بود به نام سجاح که ادعای پیامبری کرد. بنابر آنچه گفته اند 30 هزار عرب به او ایمان آوردند. گزارش دقیق این نهضت و جنگ او با ابوبکر و شکست او را در تاریخ داریم. برای من روشن کنید که عربهای ضد زن که نگاهی تحقیر آمیز به زن داشته و وقتی دختر به دنیا می آوردند رنگشان از شدت شرم تغییر کرده و دختر خود را زنده به گور میکردند (به گفته قرآن) چرا یک زن را به پیامبری پذیرفته و پیروش شدند؟ آیا این نشان از این ندارد که در فرهنگ ملی اعراب (به گفته جامعه شناسان در همه مردمان قبیله ای و نه چندان متمدن) زن نه تنها آزاد بود بلکه احترامش واجب و حقوقش تقریبا برابر مردان بود؟ آیا اگر در آن جنگ سرنوشت ساز سجاح پیروز میشد و اسلام شکست میخورد امروز وضع زن عرب بهتر نبود؟ چراکه پیامبرشان عرب بود. حتما میدانید که دختر حاتم طایی را هم کشتند و عایشه نیز آخرین نسل یک زن عرب اصیل بود که حتا پس از مرگ پدر در زمان خلافت عمر و عثمان نقش سیاسی داشت و او بود که بر ضد عثمان توطئه چید و در زمان خلافت حضرت علی او بود که یک سپاه بزرگ از مردم مکه و مدینه ایجاد کرده و به جنگ خلیفه رفت. شیعیان که میگویند عایشه هرگز مسلمان نشد و اهل تسنن البته به جهت اینکه همسر پیامبر بود او را تقدیس میکنند. ولی آنچه حقیقت است این است که شیعیان درست میگویند و عایشه جز به دلیل یک تاکتیک سیاسی همسر پیامبر نشد و اگر سیاست نبود امروز او را شخصیتی اسلامی نمیدانستیم. عایشه همواره نسبت به اسلام دیدی انتقادی داشت و چندین بار نقدهای او از پیامبر ذکر شده است. با دوران خلیفه پنجم معاویه عایشه خانه نشین شد تا دیگر هیچ اثری از یک زن سیاسی در جامعه عرب نبینیم. آیا اگر اصلا اسلامی ظهور نمیکرد وضعیت زنان عرب امروز چنین بود؟ که هنوز در عربستان حق رانندگی و کار نداشته و اصلا شناسنامه ندارند.

حالا انصافا ضربه فرهنگی (از جمله ضربه به زنان) که ما از سوی اعراب خوردیم مربوط به فرهنگ ملی اعراب است و یا دین نوین آنها؟

آیا درست نیست که بگوییم پیش از اینکه ایرانیان و جهانیان از اعراب ضربه بخورند، این اعراب بودند که سوختند. با نگاهی به وضعیت زنان میبینیم که زن ایرانی حتا پس از اسلام وضعی به مراتب بهتر از زن عرب داشته است و به ویژه امروز زن ایرانی تقریبا نقش خود را یافته است ولی زن عرب هنوز قدرت راست کردن کمر را ندارد. آیا اعراب و زنان عرب نیز از مظلومان تاریخ نیستند؟

حتما میگوییم که دست کم مردان عرب سود کردند. چراکه گنج های دیگران را به یغما بردند. بله درست است ولی این فقط مربوط به یک نسل آنها بود. نسل همدوره عمر و عثمان و علی. از زمان معاویه که پایتخت به دمشق رفت (و 100 سال بعد که به بغداد آورده شد) تقریبا مکه و مدینه از رونق افتاد و فقط بحث حج بود که باعث از گرسنگی نمردن آنها شده بود. بدین ترتیب از دین تمدنی شاهد هیچ دستاوردی در عربستان نبودیم و اسلام باعث متمدن شدن اعراب نشد. بلکه فرهنگ ملی آنان را نابود کرده و نیمی از جمعیت آنان (زنان) را به حقارت کامل کشاند. به طوریکه در میان علما اختلاف بود که زن برای چه خلق شده است و یا حقیقتا انسان کامل است یا خیر!!!

بهرام ساسانی

آذر ۸۴

بهرام ساساني

پيام هاي ديگران ()


 


سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦

اعراب۱

 

مقاله شماره 81 :

اعاده حیثیت از اعراب :

ز شیر شتر خوردن و سوسمار/عرب را به جایی رسیدست کار

که تاج کیانی کند آرزو/تفو بر تو ای چرخ گردان تفو

 بخش نخست

100 سال پس از اسلام جنبش ضد عربی در ایران آغاز شد و چند ده جنبش را از درون خود خارج کرد که نهایتا به پایان بخشیدن به سلطه اجنبی بر ایران انجامید. در سده بیستم عرب ستیزی ایرانیان همچنان بارزترین شاخصه ناسیونالیست های ایرانی است. مشکل اينجا شكل مي‌گيرد كه مسلمانان (از عرب و غیر عرب) در طول تاريخ اسلام و حتا اسلام شناسان نامسلمان همواره تاکید کردند كه اعراب قبل از اسلام هيچ‌گونه ارزشی نداشتند و مسلمانان سعي کرده و مي‌كنند تا با تخطئه اعراب قبل از اسلام مثلا به اسلام ارزش ببخشند. و البته به نوعی توجیه کنند که چرا اسلام بر اعراب نازل شد و چرا بر قومی دیگر نازل نشد. تعصب ديني اينان باعث شده تا تمام نقاط قوت اعراب را ناديده گرفته اعلام كنند كه آنان هيچ نداشتند و اين اسلام بود كه به آنها تمدن دادند. استفاده از لغت "دوران جاهليت" و "اعراب جاهل" در همين راستا است. البته بايد ديد كه منظور جهالت از چيست. چراکه همین اصطلاح گاهی در خصوص ایرانیان پیش از اسلام نیز به کار میرود. چنانکه آیت الله صافی گلپایگانی از مراجع عظام تقلید انجام سنت های باستانی ایران دوره جاهلیت!!! مانند جشن سوری و سیزده بدر را حرام و کفر خواند. و البته پیشتر نیز آیت الله مطهری چنین حکمی داده بود.

شكي وجود ندارد كه اعراب و ایرانیان پیش از سده هفتم میلادی نسبت وجود اسلام جاهل بودند و اسلام باعث شد تا نسبت به آن عالم شوند. گاهی مشاهده مي‌شود كه اسلام‌شناسان غير عرب از سر خيرخواهي اسلام و پژوهشگران ايراني از سر باليدن بر تمدن خودي و تحقير اعراب مسائلي به اشتباه در مورد تاريخ قبل از اسلام آنان اعلام مي‌كنند. مسائلي مانند: اعراب سوسمار خور، باديه نشين، بدوي، بي‌فرهنگ، بي‌تمدن، كساني كه كاري جز خونريزي و شراب‌خواري و زنا و رباخواري بلد نبودند و در جهاني غرق كثافت مي‌زيسته‌اند. البته بايد ديد چه كسي اين حرف را مي‌زند به عنوان يك اسلام‌شناس يا ايراني وطن دوست. بعضي از مثلا اسلام‌شناسان تا آنجا كه مي‌دانم بحدي گرفتار مرض مطلق‌گرايي شده‌اند كه از نظرشان دو حالت وجود دارد. اول جامعه اسلامي-توحيدي كه جامعه‌اي پاك، الهي، ثروتمند، موفق و رو به رشد است و دوم جامعه‌اي غير اسلامي (فرقي نمي‌كند چگونه باشد) كه جامعه‌اي كفر آميز، كثيف، فقير، شكست‌خورده، نااميد و رو به انحطاط و نابودي مي‌باشد. با اين ديد آمريكا و غرب فرقي با اعراب اصطلاحا جاهل ندارند. آنهايي كه مسئله را از ديد ملي و نه مذهبي مي‌بينند هم گاهی به تحقير و توهين وابسته میشوند.

سخن را با گفته ارنست رنان مورخ فرانسوي آغاز مي‌كنم. او در كتاب تمدن باديه مي‌نويسد:"در تاريخ تمدن دنيا چيزي زيباتر و قابل تحسين‌تر از وضع زندگي اعراب باديه در دوران جاهليت وجود ندارد"

در نگاه نخست این سخن بسیار شگفت انگیز و باورنکردنی است. من نیز آنرا کاملا تایید نمیکنم. حالا تلاش میکنیم اوضاع اعراب پیش از اسلام را بررس کرده و سپس با پس از اسلام مقایسه کنیم.

آنطوركه كاشناسان علم تاريخ تاييد كرده‌اند، اعراب یکی از سخت‌كوش‌ترين و شجاعترين اقوام بشر بوده‌اند. چراکه سده های طولانی توانسته بودند در آن سرزمین نامناسب برای زندگی دوام یابند. آنان پیش از اسلام با دروغ و تزوير ميانه‌اي نداشتند. دروغ و تزوير براي كسي كه از چيزي وحشت دارد يا جاه‌طلب است سودمند است در حاليكه ترس و وحشت و جاه‌طلبي در يك عرب اصيل وجود نداشت. تجمل‌گريزي ديگر خصوصيات آنان بود. آنها حتي زماني كه در شهرها ساكن شده و وضع مالي خوبي داشتند هم زندگي تجملاتي به آن شکلی که در ایران و روم موجود بود براي خود نمي‌ساختند. ضرب‌المثل آنان در آن دوره اين بود كه «عرب وقتي در بيابان است و آب و غذا ندارد سالم بوده و وقتي به شهر رفته و آب و غذاي كافي بخورد بيمار مي‌شود» يا «عرب هرگز از گرسنگي نمي‌ميرد بلكه غذا او را مي‌كشد». حتما همه شما بزرگان اعراب‌ در زمان ظهور اسلام را مي‌شناسيد. ابوطالب عمو پيامبر و از بزرگان قريش كه وضع مالي خیلی مناسبي نداشت. ابوبكر، عمر و خديجه همسر پيامبر كه جزو ثروتمندان قريش بوده و مسلمان شده بودند. بر خلاف تصور ما اینها با اينكه وضع مالي خوبي داشتند اما اثري از تجملات در آنان ديده نمي‌شد. شايد شما تا امروز فكر مي‌كرديد كه آنان دوري از تجمل را از اسلام و پيامبر ياد گرفته‌اند اما اصلا اينطور نيست. اين قضيه حتا براي شخصيت‌هايی مثل ابوسفيان و ابولهب هم وجود دارد. برخلاف ثروتمندان و قدرتمندان ساير نقاط جهان، ثروتمندان عرب از بسياري جهات فرقي با مردم عادي نداشتند. يك عرب اصيل هرگز تن‌پرور و خوش‌گذران نبوده است. سلامت تن و روح مهمترين ثروت مردمان عرب بود و مي‌دانيم كه سلامت تن و روح با تن‌پروري، پرخوري و خوش‌گزراني جور در نمي‌آيد. قدرت جنگندگي بزرگان كه بسيار ثروتمند بودند نه تنها كمتر كه بيشتر از انسانهاي عادي بود. آنها بدون ترس و واهمه از كشته شدن در كنار غلامان خود در جنگ‌ها مي‌جنگيدند. این دقیقا همان ویژگیهایی است که در پارسیان هم نسل کوروش و داریوش میبینیم که آنان را به سروری بر جهان رسانید. همچاننکه چند سده بعد پارتها با بهره گیری از همین خصوصیت بر نیمی از جهان دست یافتند. این خصوصیت در ایرانیان در دو برهه از بین رفته بود. یکی پایان دوره هخامنشی و دوم پایان دوره ساسانی که در هر دو دوره به سقوط کشور انجامید.

ديگر خصوصيت اعراب ايمان و اعتقاد راسخ به باوها بود. يك عرب وقتي به عقيده‌اي مي‌رسيد چنان براي آن احترام قائل بود كه چيزي جز مرگ او را از عقيده‌اش جدا نمي‌كرد. بهمين جهت پيامبر در راه مبارزه با بت پرستي سختی های فراوانی كشيد. اعراب بشدت به آئين و سنت خود احترام مي‌گذاشتند و از اين جهت هم در ميان اقوام ديگر شهره بودند. آنان اجداد و گذشتگان خود را مي‌پرستيدند. نكته ديگر قدرت روحي و جسمي آنان بود. از اين جهت هم بدون اغراق قويترين قوم بشر هم از لحاظ نيروي تن و هم از جهت نيروي روح و روان بودند. طبيعت خشن و بسيار سخت عربستان آنان را خود بخود افرادي استثنايي بار مي‌آورد. آنطور كه مي‌دانيم هندي‌ها براي بدست آوردن قدرت روحي رياضت مي‌كشيدند. اما اعراب نيازي به رياضت نداشتند. زندگي در بد آب و هواترين سرزمين كره زمين، جايي كه در سال فقط سه هفته احتمال بارش وجود دارد و تعداد درختانش كمتر از انسانها بوده و زمين آن چيزي بجز شن براي هديه كردن به انسان ندارد، بالاتر از هر رياضتي است. جالب اينجاست كه آنان نه تنها هرگز شكايت و نارضايتي نداشتند بلكه به اين وضع خود افتخار مي‌كردند. حتما در تاريخ خوانده‌ايد كه ابوسفيان برادر رضاعي پيامبر بود. يعني هردو از يك دايه شير خورده بودند. اما فكر كرده‌ايد چرا؟ چرا ابوسفيان از يك خانواده ثروتمند بايد در كنار پيامبر كه كودكي يتيم بود، در خانواده‌اي بشدت فقير (حليمه و شوهرش) در بيابان، دور از شهر مكه بزرگ شود؟ دليلش اين است كه اعراب اعم از ثروتمند و فقير فرزندان خود را به خانواده‌هاي بيابان گرد مي‌دادند تا آنان در آن طبيعت خشن، بدور از خانواده بزرگ شده و در آينده به افرادي مانند والدين خود تبديل شوند. ديگر خصوصيات اعراب عشق و علاقه به طايفه و قبيله بود. بزرگترين افتخار يك عرب قبيله او بود. از اين حيث هم هرگز تعصب و علاقه‌اي مانند تعصب عرب به قبيله خود در تمام اقوام ديده نشده است. چنانکه پس از اسلام نیز آنان به این شرط مسلمان شدند که ساختار قبیله ای شان حفظ شود. در جنگ قادسیه گزارش کاملی از جنگاوری اعراب داریم که البته آنرا به اسلام نسبت میدهند. درحالیکه اعراب پس از اسلام نیز همچنان هدف نخستشان افتخار آفرینی برای قبیله بود. گاهی در میدان نبرد جوانان یک قبیله به سمت سپاه فیل های ایران حمله کرده و همه آنها زیر پاهای این حیوانات غول پیکر له میشدند. در این زمان جوانان قبیله دیگر برای رقابت با آن قبیله و افتخار آفرینی برای قبیله خود تلاش میکردند کاری سخت تر انجام دهند. چند ده جوان ناگهان به سوی یک فیل حمله میکردند شاید همه آنها و یا بیشتر آنها در دم کشته میشدند ولی یک نفر موفق میشد تا به چشمان فیل آسیب بزند و فیل ها وقتی کور میشدند برای سپاه خود خطرناک میگشتند. اگرچه اسلام به اعراب اطمینان داده بود که با مرگ یکراست به بهشت میروند ولی مهمترین عامل برای این رشادت ها چیزی نبود جز عشق به قوم و قبیله. این در شرایطی بود که در سپاه ایران به جز سرداران و پهلوانان که شدیدا به ایران عشق میورزیده و جان خود را در راه آن فدا میکردند، اکثریت سربازان با حقوق ثابت به کار گرفته شده و به تنها چیزی که فکر میکردند زنده ماندن بود. بدین ترتیب همان چیزی در جنگ رخ داد که باید رخ میداد. پیروزی از آن گروهی بود که انگیزه بالاتری داشتند.

 اما در خصوص هنر يك عرب مي‌توان به سه چيز اشاره كرد. اول شمشير زني و جنگ‌آوري، دوم سواركاري با اسب و شتر و سوم سخنوري. بر اساس آنچه مورخان آورده‌اند عرب باديه نشين در دوران به اصطلاح جهالت به شدت به سخنوري و ادبيات علاقه‌مند بوده است. البته اعراب صنعتگر نبوده و از ساير فنون و علوم كه ساير ملل همسايه در آن متبحر بودند اطلاعي نداشتند، اما اين به دليل بي‌استعدادي آنان نبود. در سرزمين آنان درختي وجود نداشت كه آنان بتوانند از چوب آن استفاده كنند. در سرزمين آنان حتي خاك مناسب براي ساختن گل و سفال قابل استفاده و سنگ سخت و مرغوب هم يافت نمي‌شد. بنابراين انتظار صنعتگر بودن انتظاريست بيجا از اعراب آن زمان.

از نظر دانش ژنتیک و وراثت، اعراب از گروه انسانهای سفید پوست میباشند و امروز میدانیم که نژاد سفید تکامل یافته ترین تبار در میان انسانهاست (حجم مغز در این مردمان بیشتر است). تاریخ نیز این نظریه را تایید میکند چراکه از میان ده ها امپراتوری که در طول تاریخ ایجاد شد، به جز امپراتوری مغول و ترکها که مربوط به زردها هستند، همه امپراتوری ها از آن سفید ها بوده است. و مقایسه امپراتوری مغول با ضعیف ترین امپراتوری های سفیدپوستان نیز نشان میدهد که آنان تا چه حد پست تر از سفیدها بودند. در میان تمدن های کهن نیز به جز تمدن چین باز همه تمدن های بشری از آن سفیدپوستان بوده است. پست بودن اعراب صرفا به دلیل محاصره شدن آنان در صحراهای بی آب و علف عربستان بود و بس. زبان اعراب نیز با اینکه پیش از اسلام بسیار ناقص و فقیر بود ولی از نظر ویژگی های ذاتی و استعدادهای شکوفایی به مراتب برتر از زبان های زردپوستان مانند ترکی و چینی میباشد. به همین دلیل نیز وقتی این زبان پس از اسلام به زبان نخست جهان تبدیل شد به هیچ نقصی به پیشرفت بشر کمک کرد.

 

حيثيت يك عرب پیش از اسلام عبارت بود از قبيله، ناموس، آداب و سنت او. يك مرد عرب جان خود را در را حفظ حيثيت خود با رضايت كامل فدا مي‌كرد. زندگي بدون حيثيت براي او ارزشي نداشته و مرگ با عزت براي هر جوان عرب يك آرزو بود. وقتي خبر هتك حرمت يكي از اعضاي قبيله را مي‌آوردند، مردان بخصوص جوانان آن قبيله بي‌درنگ و بدون واهمه از سرنوشت خود فقط به آبروي ناموس قبيله خود مي‌انديشيدند. مردان به زخمهاي بدن خود كه در اثر جنگ پديد آمده بود مي‌باليدند و مادران و زنان از اينكه فرزندان و شوهران خود را در جنگ از دست داده بودند غمگين اما مفتخر بودند و مورد احترام سايرين. وجود ماههاي چهارگانه حرام (ذيقعده، ذيحجه، محرم الحرام، صفر) كه جنگ و خونريزي به طور مطلق در آن ممنوع بود بالاترين دليل براي نقض اتهام وحشي بودن اعراب است. همه مي‌دانيم كه موجود وحشي قانون پذير نيست. انسانهايي كه بدين شدت به سنت و قانون خود احترام مي‌گذاشتند چطور وحشي خوانده مي‌شوند؟ براي ساليان دراز قانون ممنوعيت جنگ و خونريزي در ماههاي چهارگانه اجرا شده و سبب رونق مكه در اين فصل مي‌گشت. مكه در آن زمان مركزي بين المللي براي تجارت بود. اقوام گوناگون از اقصا نقاط جهان در اين مدت با كمال امنيت و اطمينان راه مكه را در پيش مي‌گرفتند. حتا راهزنان و سارقان بيابانگرد كه از راه قتل و غارت كارروانها امرار معاش مي‌كردند در اين مدت دست از كار خود كشيده و دزدي نمي‌كردند. حال شرایط اعراب پیش از 1400 سال پیش را مقایسه کنید با ترک های 900 سال پیش و مغول های 700 سال پیش تا ببینید آیا ابدا چنین چیزهایی در میان این اقوام حقیقتا وحشی دیده شده است یا خیر؟ اگر اعراب را وحشی بخوانیم، به مغول ها و ترک ها چه باید بگوییم؟

 حتا وصف راهزنان اعراب قبل از اسلام هم جالب است. آنان قانوني داشتند كه بر طبق آن ابتدا بايد به كاروان مورد حمله خود اخطار مي‌دادند كه شما مي‌توانيد دو راه را انتخاب كنيد يا اموالتان را به ما بدهيد و يا بجنگيد. و در صورت تسليم نشدن، آنان به قتل دست مي‌زدند. ضمن اينكه هرگز به زنان و كودكان حمله نمي‌كردند. حتا آنطوركه روايت است اگر مي‌خواستند لباسها و زينت زنان را سرقت كنند خود به آنها دست نمي‌زدند بلكه به آنان مي‌گفتند كه خود لباس و زينت خود را خارج كنند و در زماني كه زنان در حال كندن لباس خود بودند آنان رو خود را برگردانده و به تن زنان نگاه نمي‌كردند. (اصل محرم و نامحرم وجود داشت). این را مقایسه بفرمایید با کاری که اعراب پس از اسلام با زنان و کودکان ایرانی کردند تا پی ببرید که آیا اعراب پیش از اسلام وحشی بودند و یا اعراب پس از اسلام؟

روايت است كه ابوذر غفاري كه سالها به همراه قبيله خود، غفار به راهزني مي‌پرداخت وقتي يكبار يكي از افراد كاروان مورد حمله آنان كشته شد و او شيون و گريه زن و كودك او بر سر جنازه مرد را ديد، دست از شغل خود كشيده و آواره بيابانها گشت و نهايتا به اسلام رو آورد. بازار عكاظ كه در مدت چهار ماه حرام در نزديكي مكه تشكيل مي‌شد، مدرنترين و زيباترين نوع آزادي بيان را تحقق مي‌بخشيد. چیزی که میگویند در آتن عصر طلایی و تا حدودی در جمهوری رم بوده است. در اين فستيوال هنري تنها كالاي با ارزش سخن زيبا و شعر بود. تمام شعراي عربستان در آن زمان در بازار جمع شده و به ارائه آخرين سروده‌هاي خود مي‌پرداختند. سخنوران در اين بازار با آزادي كامل هرچه را كه مي خواستند بر زبان مي‌آوردند. نكته جالب ديگر اين بود كه قبيله قريش بعنوان ميزبان از قبائل مهمان، استقبال شايسته‌اي مي‌كرد. آنهم بدون توجه به اينكه اين قبيله دوست است يا دشمن. حتي اگر مردم مكه مي‌ديدند كه يكي از راهزنان كه در ماههاي قبل اموال آنها را دزديده و در ماهها حرام به مكه آمده با او بد رفتاري نمي‌كردند. البته نبايد فراموش كرد كه سنت مهمان نوازي يكي از سنت‌هاي مهم اعراب بود. اگر شخصي فراري به خانه يك عرب پناهنده مي‌شد، كسانيكه دنبال او بودند نمي‌توانستند او را بگيرند مگر اينكه تمام اعضاي آن خانه را بكشند. يك عرب اصيل از روي مهمان‌نوازي حتي شتر خود كه مهمترين دارايي يك خانواده عرب بود، را به پاي مهمان خود قرباني كرده و گوشت‌ آن را به مهمان مي‌داد. جالب است بدانيد اعراب اصيل هرگز گوشت نمي‌خوردند مگر در مهماني يا در مواقع خاص. بطور متوسط مي‌توان گفت يك عرب سالي يك مرتبه گوشت مي‌خورد در بقيه اوقات غذاي او روزي يك وعده بود. اعراب بيابان نشين غذايي نداشتند جز شير شتر و گاهی سوسمار و آنها كه در شهر‌ها زندگي مي‌كردند و وضع بهتري داشتند مي‌توانستند نان و خرما بخوردند. اما سنت روزي يك وعده غذا در اكثر خانواده‌ها رعايت مي‌شد.

نكته ديگر احترام كعبه بود. طبق سنت اعراب در هيچ زماني از سال كسي حق خونريزي در محيط مسجدالحرام را نداشت. آنطوركه گفته شده بت و خدايان تمام قبائل در كعبه جمع بود و حتي تمثال حضرت عيسي هم وجود داشت و كسي حق بي‌احترامي به بت و اعتقادات ديگران را نداشت. آنهم در شرایطی كه در قلب تمدن‌هاي پيشرفته ديگر هرگز این حالت رعايت نمي‌شد. (مقایسه بفرمایید دوران پس از اسلام را که یک نامسلمان حق اینکه پای خود را به مکه و مدینه بگذارد را نداشت و بلافاصله پس از اینکه قدرت به دست مسلمانان افتاد، یهودیان که چندین سده در سراسر عربستان زندگی میکردند را از آنجا بیرون راندند. به طوریکه هیچ یهودی در عربستان باقی نماند.)

بهرام ساساني

پيام هاي ديگران ()


 


جمعه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٦

 

 

اگر برای نخستین بار با این بحث مواجه میشوید، نخست باید پست های پیشین را بخوانید. با سپاس.

دکتر پرویز رجبی در وبلاگ خود چنین مینویسند :

خانم گیتی مهدوی از کتابخانۀ گویا (سیدنی، استرالیا) پاسخی به نقد بهرام ساسانی برای مسعود لقمان فرستاده اند که نشان از تسلط ایشان بر ساختار شاهنامه و شخصیت های آن دارد. دریغم آمد که این نوشته را برای خوانندگانم نیاورم:

پاسخ بانوی فرهیخته و نازنین به نقد آقای بهرام ساسانی

آقای بهرام ساسانی گرامی

 

با سلام، نقدی که بر نوشته های دکتر پرویز رجبی نوشته بودید و همچنین پاسخ ایشان به شما را خواندم. من هم مانند شما به نوشته های ایشان علاقه مندم، اما درست به عکس شما «بی طرفانه» نوشتن را در نوشته های ایشان ارج می نهم.

علاقه و توجه شما به ایران را می ستایم و خوشحالم که جوانی ایرانی چنین راهی را می سپارد، می خواند و می نویسد، شک می کند و می پرسد، نقد می کند و پاسخ می گیرد، پالایش می شود و طی مسیر می کند. بنابراین انتقادی به راهتان ندارم و مطمئن هستم که جوان پویایی چون شما آمادگی شنیدن انتقادی ساده را دارد. البته اگر بتوان به چند نکته ای که می خواهم اشاره کنم نام نقد داد.

شما خطاب به دکتر رجبی نوشته اید: «شما همه جا با افتخار اعلام می کنید که بی طرف و بدون جانب داری می نویسید و من می گویم این منش را برای یک ایرانی، آن هم در این وضعیت درست نمی دانم. یعنی دقیقا باور دارم که پژوهشگر ایرانی باید با طرفداری و جانب داری کار کند».

من تصور می کنم که در پاراگراف بالا «بی طرف بودن» یا «بی تفاوت بودن» اشتباه گرفته شده است.

همچنین در ادامه نوشته اید: 

«یعنی به عنوان یک ناسیونالیست قلم به دست گیرد. همچنان که بزرگ قلم به دست ما فردوسی هرگز بی طرف نبود و بدون جانب داری کار نکرد. بلکه همیشه و همه جا طرف ایران بود و جانب ایرانیان را گرفت».

متاسفانه آشنایی من با شاهنامه بسیار مختصر است. اما در همان حدی که خوانده ام و دریافته ام، فردوسی را همواره ستایشگر خرد و راستی و جوانمردی و خواستار و آرزومند دیدن اعتلای ایرانی آزاد و آباد شناخته ام که این آزادی و آبادی را در گرو رفتار خردمندانۀ خاص و عام می بیند.

چنان که می بینیم که فردوسی «پیران ویسۀ» تورانی را برای خردمند بودنش می ستاید و «کیکاووس» شاه ایرانی را به دلیل نا بخردیش سرزنش می کند.

تو دانی که کاووس را مغز نیست به تیزی سخن گفتنش نغز نیست.......

چرا دارم از خشم کاووس باک؟ چه کاووس پیشم چه یک مشت خاک

فردوسی نابخردی های رستم، زادۀ فردوسی، قهرمان برجستۀ شاهنامه، پهلوان ایرانی را در هفت خوان، یک به یک بازگو می کند و این نابخردی را ناشی از جوانی و ناآزمودگی او می داند.

هفت خوان رستم را می پالاید و می پزد. و همین گفته های فردوسی است که امید رشد و نمو و بالندگی به آدمی می دهد.

و همچنین نوشته اید:

«آن چه فردوسی را از هرودت برتر جلوه خواهد داد و به امید خدا پژوهشگران معاصر ایرانی را از برخی قلم بدستان بیگانه برتر جلوه خواهد داد، سه پایه خواهد بود. پرهیز از دروغ، رعایت انصاف و منطقی و علمی نگاشتن».

خوشبختانه مجموعۀ این سه صفت برابر است با «بی طرف و بدون جانب داری» قضاوت کردن و نوشتن. در ضمن بحث های مفصلی دربارۀ نابجایی مقایسۀ فردوسی با هرودت، در نشست های پژوهشی کتابخانۀ گویا انجام پذیرفته است که تکرار آن در این جا امکان پذیر نیست و شما می توانید به فایل های شنیداری آن در بخش فردوسی مراجعه کنید:

http://www.ketabkhaneyegooya.blogspot.com/2005/11/blog-post.html

فکر می کنم که ما در مرحله ای از رشد فرهنگی و اجتماعی هستیم که نویسندگان و مورخانمان ما را دست کم نگیرند و بالغمان بشمارند.

 

من از این روی نوشته های دکتر رجبی را دوست دارم که تکیه بر خرد و تفکر پایه و مایۀ نوشته های ایشان است.

صحبت ایشان حفظ تعادل در هزاران کفۀ ترازوست. وگرنه برای کم فروشی و گران فروشی همان دو کفه ترازو را بس است.

با احترام

 

گیتی مهدوی

 

ای میل من به جناب مسعود لقمان دارنده وبلاگ روزنامک :

جناب مسعود لقمان گرامی.

خانم گیتی مهدوی جوابیه ای در خصوص بحث من و استاد رجبی به وبلاگ استاد فرستادند که استاد آنرا در آنجا قرار داده و از خانم گیتی مهدوی سپاسگذاری کردند. من نیز از نوشتار ایشان بهره بردم و در همه موارد با ایشان همراهم. منتها این حق را دارم که یک پاسخ دیگر به نوشته ایشان بدهم.

خوشبخت تر میبودم اگر خود استاد بحث را ادامه میدادند. با اینحال نوشتارهای یاران ایشان نیز برای من بسیار گرامی و پراهمیت است. ولی برای جلوگیری از فرسایشی شدن بحث پاسخی نخواهم داد. منتها از شما درخواست دارم نوشتار یار گرامی من بانو نازنین متین را در وبلاگ خود قرار دهید. با سپاس فراوان.

بهرام ساسانی

پاسخ خانم نازنین متین به خانم گیتی مهدوی :

 "درود به بانو گيتي مهدوي نازنين من شما را از كتابخانه ي گويا مي شناسم از آنجاييكه شاهنامه را با صداي خوش آهنگ بانويي شنيدم باورم شد كه شاهنامه با همه ي پهلواني هايش با همه ي اسطوره هايش مانند صندوقي از گنج چگونه به دست پرتوان بانويي ايراني باز مي شود و همينطور اين پرسش و پا سخ هايي كه ما بين استاد و دانشجو در گرفته با حضور شما و عطر زنانه تان چه دلنشين تر مي شود. 

تنها دليل بودن من در اين جمع اين است كه پرسش هاي بسياري دارم با وقت كم. به گفته ي استادم دكتر رجبي من هم  دلم مي خواهد همه ي جوانان پوست بياندازند ولي چه كنم كه امروزه تنها به گناه ميهن پرستي و دوست داشتن اين آب و خاك كساني دارند پوست اين جوانان را غلفتي مي كنند كساني دم از نا سيوناليسم مي زنند كه هيچگونه شناختي از ناسيون ندارند و اگر در چنين موقعيتي كه جمهوري اسلامي اسكناس هاي درشت چاپ مي كند و سخنان تكراري شعوبيه را روي آن مي چسباند ولي در جاي ديگر تيشه برداشته يادمان هاي باستاني را خراب مي كندآيا پژوهشگران مي توانند بي طرف و از آن بدتر بي تفاوت بمانند؟ براستي موقعيت يك پژوهشگر در اين زمانه(ونه زمانه اي پيش و پس) چگونه است؟آيا زما ني كه فردوسي از قهرمانان شاهنامه انتقاد مي كند در اثر كينه و نفرت است يا عشقي كه به ايران دارد؟ ما ردپاي عشق را در همه ي شاهنامه مي بينيم. بانوي گرامي چگونه مي توان تعادلي در هزار كفه ي ترازو ايجاد كرد زماني كه از ما  ارزان مي خرند و با بي رحمي به خودمان گران مي فروشند؟ جوان اين روزها دارد درد عشقي را مي چشد كه پدرانش حتا از آن راه گذر هم نكرده اند وهمين براي نشان دادن رشد فكري و اجتماعيش كافيست ولي با اين وجود بانوي عزيزم باز هم استادان ما را كودك و نادان مي دانند حتا آنقدر ارزش برايمان قائل نيستند كه پاسخي حتا به ناسزا بگويند! من آمدم كه بگويم استاد عزيزم من هم گمشده هايي دارم و پرسش هايي حتا واقعي تر از بهرام ساساني اما هنگامي كه ديدم تنها اكوي صداي اندوهبارم را مي شنوم و ديدم  سال ها كور و كر بوديم و هرچه گفتند پذيرفتيم اعتماد ي كور! پس بگذار اينبار من نيز گنگ باشم. با احترام ناداني كه هزار پرسش داشت و نگفت!!"

          نازنين متين

این بحث بدین ترتیب در وبلاگ روزنامک پایان گرفت. 

پیوست ها :

کامنت آقای رضا مرادی غیاث آبادی در وبلاگ استاد رجبی در خصوص این بحث :

استاد روزگار غریبی شده. دیگر میهن پرستان آنانی نیستند که همچون آقای دره شوری شب و روزش را صرف جانداران و محیط زیستی می کند که خیلی از ما نام آنرا نیز نشنیده ایم. آنانی نیستند که هر کدام بنا به تخصص خود و علاقه خود، برای پیشرفت و ابادانی گوشه ای از این میهن رنج در تنهایی و گمنامی رنج می کشند.
امروزه میهن پرست و عاشقان ایران کسانی اند که از تلویزیون دولتی شعار دادن و سینه زدن را یاد گرفته اند. تصور میکنند وقتی پلاکی به گردن انداختند و نقاشی های دستکاری شده از هخامنشیان و کورش را اینطرف و آنطرف اتاق آویزان کردند و در وبلاگ ها چسباندند، می شوند عاشق دلسوخته ایران و نگرانند که مبادا شما از جنس آنان نباشید.
روزگار غریبی است استاد. کسانی نگران تنگه بلاغی و پاسارگاد هستند و خبر زنجیره انسانی اش را منتشر میکنند که نمیدانند یا خود را به نفهمی زده اند که زنجیره انسانی چیزی فراتر از یک «عموزنجیرباف» است؟ نمیدانند که خونهایی در زنجیره های انسانی جنبش های دانشجویی سده اخیر دنیا بر زمین ریخته که قابل مقایسه با نمایشی مضحک و تفریحی نیست؟
کاش دستکم چنین ضوق!!! زدگی های شعارزدگانه!!! و بچه گانه ای که نام عشق به میهن گرفته است، مانند همه جای دنیا منحصر به کودکی بود. اما تبلیغات تلویزیون و رسانه های عمومی در کوته بینی ما آنچنان اثر کرده که حتی تا سنین بالای بیست سال هم ادامه می یابد
آری سیزده بدر یا روز طبیعت ما، غم انگیز ترین روز برای طبیعت ایران است. همانگونه که چارشنبه سوری ما نیز بهترین از این نیست.
دروغ گفتن، جعل اسناد تاریخی، گرایش های نژاد پرستی، تحریکات قومی، دستکاری در زبان فارسی، و در نهایت پنهان شدن در پشت نقابی از نام های مخفیانه، ویژگی عمومی و بارز اغلب مدعیان میهن دوستی ما شده است.
میهن دوستانی که همه پژوهشگران پیش کسوت را دشمن خود می انگارند و پس از تورق یکی دو کتاب، سر از نقد و اظهار نظر در می آورند {منظورشان من هستم} روزگار ما روزگار صاحب نظر شدن همه مردمان است {منظورشان همه هستند جز خودشان} و اتفاقا به همین دلیل هم هست که در ایران  کتاب خوانده نمی شود. چون همه چیز را همگان می دانند و نیازی به خواندن ندارند. میدانم استاد بزرگوار که دیروز با چشمانی گریان از اینهمه ناگواری هایی که دیدید، بخانه بازگشتید.

کامنت جناب حامد در وبلاگ روزنامک در پاسخ به پاسخ من :

بهرام ساسانی عزيز! سپاسگزارم از نقدتان بر نوشته‌ام. پيش از هر چيز بگويم كه انتقادتان را درباره‌ی نوع خطابم، بر خود وارد می‌دانم. البته اگر توجيه به‌شمار نيايد، می‌توانم توضيح دهم كه چون در گفتگوی ميان شما و دكتر رجبی خود را مخاطب شما نمی‌دانستم، و هدفم تنها ابراز نظرم بود و نه پريدن ميان گفتگوی دو تن، نوشته‌ام شكلی آنگونه يافت. شايد بهتر و به ادب نزديكتر بود كه مخاطبم را خود شما برمی‌گزيدم. قصد ندارم پاسخی بلند بدهم تا همانطور كه آقای لقمان نوشته‌اند از بحث فرسايشی جلوگيری شود. در گفتگويی با «نازنين» يكی از خوانندگان وبلاگ دكتر رجبی ديدگاهم را بيشتر توضيح داده‌ام. اگر مايل باشيد می‌توانيد به بخش نظرات وبلاگ دكتر رجبی نگاهی بيندازيد. مثلا آنجا اشاره كرده‌ام كه «خودبرتربينی» را روی ديگر «خودكم‌بينی» می‌دانم. «دشمنی با خود و خودی شدن با دشمن»، تنها يكی از پی‌آمدهای «خودكم‌بينی» می‌تواند باشد، كه فكر نمی‌كنم اين نوع دشمنی را بتوان يك صفت جمعی برای ايرانيان دانست. اتفاقا رفتار جمعی ايرانيان را در موردهايی كه نام برده‌ايد می‌توان به عنوان امتيازهای فرهنگ ايرانی به‌شمار آورد. مانند نمونه‌ی ضحاك(كه البته ضحاك خود عربی شده‌ی واژه‌ی فارسی و كهن اژی‌دهاك است) كه بر اساس شاهنامه، نمونه‌ای است از پايداری ايرانيان در برابر تبهكاری بيگانگان. در زمان سلوكيان و عرب‌ها هم، نمی‌دانم چند كرور ايرانی خيانت پيشه كردند(كه خيانت‌كاری در هر جای ديگری هم می‌تواند روی دهد)، ولی مهم اين است كه توده‌های ايرانی هرگز از ايرانی بودن دست نكشيدند. مثلا در ماجرای لشكركشی‌های عرب‌های مسلمان، نگاه كنيد به سرزمين‌های ديگری كه اين هجوم‌ها را به خود ديدند و بسنجيد با واكنش ايرانيان و مقاومت‌های ده‌ها ساله‌شان و پس از آن «دوقرن سكوت»‌شان، و امروز را ببينيد كه زبان فارسی هنوز زنده است و نوروز، اين مسافر هزاره‌ها، هنوز هم استوارترين شيرازه‌ی شناسنامه‌ی ايرانيان. ولی برای نمونه از زبان و فرهنگ گذشته‌ی مصر چه مانده است؟ اميدوارم توده‌های ايرانی، همين مردم ساده‌ی هزارها سال اين سرزمين را، يكسره ناديده نگيريد ونگوييد زبان فارسی را تنها فردوسی حفظ كرد، و مصر همه چيزش را از دست داد چون فردوسی نداشت!

برای يافتن نشانه‌های خودبرتربينی هم می‌توان رويدادهای تاريخ طولانی ايران را از هزاره‌های پيش تا همين امروز مطالعه كرد. تاريخ سرزمين ما پر از «فراز» و «فرود» است و برخی از اين فرازها و فرودها، گزارشگر خودبرتربينی‌ها و خودكم‌بينی‌ها هستند. دوست گرامی! هيچكس نمی‌تواند در سرتاسر نوشته‌ی شما جمله‌ی « در این شرایط نباید از خود انتقاد کرد» را بيابد. ولی چگونه « پژوهشگر ایرانی (...) با طرفداری و جانبداری کار کند»، و هم‌زمان منتقد موضوع پژوهش خود نيز باشد. چگونه می‌توان به شكلی ناسيوناليستی، تاريخ و فرهنگ كشور خود را نقد كرد؟ ناسيوناليزم، باری ايدئولوژيك دارد، حال‌آنكه تاريخ‌نگاری، كاری‌ست علمی. در توضيح نظريه‌ی خود نيز می‌گوييد نويسنده‌ی جانبدار هنگام روايت تاريخ ميهنش شور و احساس و شادی و غم خود را پنهان نمی‌كند. پس اختلاف ما دقيقا همين‌جاست. كار علمی، چارچوبی علمی نياز دارد و زبان علم، زبانی قاطع و منطقی‌ست، و دستاوردهای يك پژوهش علمی(مثلا در تاريخ)، بايد همچون فرمول‌های رياضی يك پديده‌‌ی مثلا فيزيكی، قابل دستيابی برای هركس با هر باوری و قابل انتقال به او در هرجا و در هرزمانی باشد. سخن را كوتاه كنم و اشاره‌ای كنم به بخش پايانی نوشته‌تان. آنجا كه شرط انتقاد از فرهنگ خود را عاشق بودن می‌دانيد. آيا به‌راستی اين معياری دقيق برای سنجش يك نقد است؟ جز با روش علمی، چگونه می‌توان درستی يا نادرستی كار يك تاريخ‌نگار را سنجيد؟ ميزان عشقش را چه‌سان می‌توان اندازه گرفت؟ دوست عزيز! تنها با روش‌های علمی می‌توان دروغ‌پردازی‌ها و هرزه‌درايی‌های تحريف‌گران تاريخ را آشكار كرد، زيرا اين تحريف‌گران نه با ابزار علم، كه از روی احساس می‌نويسند و می‌گويند.‌
سپاسگزارم از آقای مسعود لقمان كه امكان اين گفتگو را فراهم كردند.
شاد و پيروز باشيد 

پاسخ من در کامنت وبلاگ روزنامک در پاسخ به کامنت جناب حامد :

با درود به حامد عزیز. گرامی، با بخش بزرگی از گفتارهای شما همراهم. خیر! من نه تنها باورمند نیستم که فردوسی یک تنه زبان فارسی را حفظ کرد. بلکه اصلا باور دارم که کار فردوسی ربطی به حفظ زبان فارسی نداشت. آرمان فردوسی بزرگ آنقدر بزرگ است که نگه داشتن زبان فارسی (با همه اهمیتش) بخش کوچکی از آن است. در خصوص خودکمتر بینی گویا به تفافق رسیدیم. ولی در خصوص خود بزرگ بینی من هنوز نمی فهمم. کجای تاریخ ما خودبزرگ بینی است؟ نکند ستایش های فردوسی در شاهنامه از ایران و قهرمانان ایران را خودبزرگ بینی میدانی؟ نکند منظومه های زیبای عاشقانه عارفانه ما را خودبزرگ بینی میدانی؟ نکند اناالحق منصور حلاج را خودبزرگ بینی میدانی؟ نکند نقش برجسته های شاپور یکم در نقش رستم را خودبزرگ بینی میدانی؟ یا کتیبه بیستون را؟ در این صورت باید بگویم که من آنها را اندازه واقعی ایرانی میدانم. اندازه های دیگر را کوچک میدانم. من نمیدانم واقعا مشکل چیست!! همه ما فردوسی را قبول داریم. ولی نمیتوانیم با هم به توافق برسیم. من هیچ برای گفتن ندارم جز اینکه فردوسی را الگو میدانم. در خصوص معنای با جانبداری و طرفداری نوشتن موضعم را گفتم. میفرمایید چگونه میتوان به شکل ناسیونالیستی تاریخ و فرهنگ ایران را نقد کرد. من میگویم مگر نکردند؟ مگر فردوسی را ناسیونالیست نمیدانید؟ مگر او هرچه در ایران رخ داد را تایید کرد؟ مگر نقد نمیکند؟ این است نقد عاشقانه. نمونه های معاصر هم داریم که نیازی نمیبینم نام ببرم. اما در کل در خصوص اینکه اصلا بشود بدون هیچ بار احساسی کار تاریخی کرد با شما موافق نیستم. دلیلم عملی است. یعنی در عمل نمیشود. نمونه هم دارم. تاریخ نویسان را ببینیم. هرودوت، دیودور، پلوتارک، ژوستن، استرابو حتا نمونه های ایرانی. حتا داریوش بزرگ در کتیبه بیستون. کتیبه های دیگر ایرانی. مورخان ایرانی پس از اسلام. بگیر بیا تا دوران معاصر. پژوهشگرانی چون راولینسون ویل دورانت و هرتسفلد و ... تا همین امروز.

انصافا کدام یک از اینها بدون هیچ حسی نوشتند؟ همه اینها داشتند. منتها بسیاری از اینها علم را فدای حس نکردند. ولی برخی هم کردند. منتها حس در همه این نوشتارهای تاریخی وجود دارد. یک سوسیالیست وقتی قلم به دست میگیرد تاریخ بنویسد چیزی که مینویسد با یک لیبرال فرق دارد. حتا اگر هم وطن هم فرهنگ باشند. هر دو هم یک داده خام بگیرند. بگذارید که از شما نپذیرم که در زمینه تاریخ میتوان مثل فیزیک عمل کرد. خیر! ممکن نیست. فیزیک و ریاضی کجا و تاریخ کجا؟ هرچند در فلسفه باور دارم که میشود و باید بدون هیچ حسی فلسفه ها را نقد و بررسی کرد. موافقم تنها با روش علمی میتوان دروغ پردازی های 300 گونه را نشان داد. کاری که ما و خیلی ها میکنیم. ولی آیا بعضی ها اینکار را میکنند؟ یا کرده اند؟ کجا؟ آنها که مدام این دروغ های تاریخی را تکرار کردند. عین جمله های کتسیاس دروغپرداز را روزانه به خورد ملت میدهند. این است روش علمی شما؟ علم یعنی کتسیاس؟ علم یعنی دید امروزین را ببریم به 2500 سال پیش تا کوروش و داریوش محکوم شوند؟ هرزه دری ها و تحریف های تاریخی را باید آشکار کرد. برخی از این هرزه دری ها و تحریف ها توسط بیگانگان گفته میشود و برخی توسط ایرانیان (امثال کتاب دوازده قرن سکوت یا کتاب خلخالی). برخی 2500 سال پیش شده و برخی امروز میشود. ما با همه مخالفیم و به روش منطقی ریشه همه را میزنیم. نه رودربایستی داریم و نه شوخی. دکتر و استاد و مهندس و دیپلمه و ایرانی و آمریکایی و آلمانی و یونانی هم سرمان نمیشود. به دروغ هم نمیگوییم که خیر ما بی طرفیم. چون با دروغ میانه ای نداریم. رک و روراست میگوییم که بی طرف نیستیم. همچنانکه از پیشینیان هیچکس بی طرف نبوده. ولی منطقی هستیم. راست میگوییم و منصف هستیم. بدرود.

 

وبلاگ من می اندیشم پس هستم {وبلاگ اصلی من}

وبلاگ دکتر پرویز رجبی

وبلاگ روزنامک

بهرام ساساني

پيام هاي ديگران ()


 


 
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]